Thursday, March 31, 2011

The one who is important

دلم خواست که اینو اینجا بنویسم. ..
مهم اینه که من دوست دارم. من دوستشون دارم. دوستش دارم..
این از همه چیزای جهان مهم تره.. مهم اینه که یک حسی در من هست...
اینکه اونها منو دوس دارند.. اینکه اون منو دوست داره.. اینکه آیا من دوست داشتنی هستم ..واقعن به اندازه اینکه من چقدر احساس "دوست داشتن" میکنم مهم نیست ..
اصلن در این مورد میتونم بگم همیشه آدم معکوس فکر میکنه.. وقتی خودش آدم ها رو دوست نداره فکر میکنه آدم ها دوستش ندارند.
حالا شاید همه اینجوری نباشند.. شاید کلن یک نفر که "منم" اینجوری باشه..
کاش یادم بمونه دفه  بعد  که احساس کردم خیلی تنهام و یا هیچ کس رو ندارم یا هیچ کس دوستم نداره یا اون دوستم نداره یادم باشه اتفاقی که میفته بر عکسه..

Wednesday, March 30, 2011

time to write

نمیشه دیگه.. زمان خودش تعین میکنه آدم کی باید بنویسه  ..
امشب به سمانه میگفتم آدم در زندگیش از جایی به جای دیگه نمیره.. هیچ کار بزرگی نمیکنه.. فقط زندگیشو قدم میزنه .. انگار کل مسیر رو آروم آروم فقط قدم میزنه و مسیر جلو نمیره.. مسیر مثل ی دایره سرو تهش به هم وصله  ..
امشب تو تاریکی و بوی زمین خیس و سردی هوای عصر اوا یل بهار تو صدای گنجشک ها اومدم خونه..
با سمانه حرف زدم.. گفتم بخشیدمشون :) آروم و دیگه احساس ترس نمیکنم که تنهام .. همشون همینجا. کنارمنن ..
نشستم سی دی هامو مرتب کردم .. سی دی اهنگای فرانسوی که باهاش پایان نامه ام رو نوشتم پیدا کردم ..احساس کردم گمشده ام بود .. به یاد اینکه سمانه چقدردوست نداشت این سی دی رو.. با لذت گوش میدمش .
ایمیل ای که منتظرش بودم رسید .. امشب خوبم.
آخر شب زنگ میزنم خونه .. دلم براشون تنگ میشه تن تن ،،
گفتم این دفع که رفتم خونه خیلی خوش گذشت؟
گفته بودم عین روزای دبیرستانم بود این دفعه؟
گفتم که خونه این دفعه خونه واقعی من بود ؟ مامان بابا واقعی بودن؟ 
گفتم من دوستشون داشتم بعد مدت ها ؟
سال نوی من مبارک بود. آروم بود .. شاد بود ..

Wednesday, March 9, 2011

من و بابام (۱)


دارم میرم خونه. دلم نمیخاد برم . یادش میفتم اضطراب میگیرم. یاد اینکه بعد نیم ساعت از رسیدنم اولین دعوا شروع میشه. بابا سر بچه ها داد میزنه چون احساس کمبود توجه کرده. بعد ساناز با اون یکی دعواش میشه .. این وسط مامان میاد یه چیزی میده من بخورم انگار خوردن حواس آدم رو از مشاجره پرت میکنه . بعد بابا بعد داد هایی که زد یه لبخندی میزنه که اینها رو ولش کن خودت چطوری .. انگار نه انگار که چند دقیقه قبلش داشته هوار میکشیده. . بعد اینکه این سناریو تموم شد سروناز میزنه زیر گریه از شدت دعوا با ساناز و احتمالن کتکی که خورده. و تهمینه داد میزنه که از اتاق من همتون برین بیرون.. من اون لحظه احساس میکنم که گیجم و جایی ندارم تو خونه.. جایی که اروم شم بتونم فکرامو جم کنم..
این اتفاقیه که به همین ترتیب هر بار .. هر بار که می رم خونه می افته . هر کاری هم که بکنم باز میفته.. بابا باید داد بزنه. و بچه ها رو آزار بده. نمیتونم از بابا اینجا بنویسم.
چند روز پیش خونه پسره بودم. بابا زنگ زد . وقتی تلفنم تموم شد به پسره گفتم هه.. تمام تلفن رو خودش حرف زد و آخرش گفت زنگ زدم صداتو بشنوم. پسره گفت اخه باهاش قهری ! من دیدم راه نداره. باهاش خیلی وقته حرف نزدم.. از من خبر نداره. همه چیزی که از زندگی من میدونه از بچه ها شنیده یا مامان داشته برا کسی تعریف میکرده که به گوش بابا رسیده..
دیگه به خودم حق میدم که بهش اعتماد نکنم. وقتی کسایی که من بهشون اعتماد دارم دیگه ازش قطع امید کردن.. وقتی همه حریم های ممکن رو شکسته.
مسله من با بابا یه جایی حل میشه. مستقل از اون . اون برای من یک تصویر از خودش ساخت که واقیت نداشت. وقتی میگم ساخت واقعن میگم.. ساعت ها برای من حرف میزد. ساعت ها حرف میزد.. از درست و غلط میگفت ، از اسنان وارسته بودن حرف میزد..من بهش اعتماد داشتم..
تا اینکه از یه جایی دیدم آدم های دیگه هم حق دارند . هی داره شکست میخوره و مسوولیت اشتباهاتش رو به گردن دیگران میندازه. هی حرف هاش با عمل جور در نمیاد.. . با همه این ها تا ۴-۵ سال پیش یه جور دیگه بود. سر پا بود. میشود باهاش حرف زد. اهمیت میداد ..
دلم میسوزه میبینم یک بچه ۵ ساله شده و نشسته حسودی میکنه ، دلم میسوزه وقتی میبینم دیگه حتا نمیتونه خودش رو جم کنه . چه برسه خانواده رو.. چه برسه اینکه نگران من باشه و ازم بپرسه چطوری.. چه میکنی.. خوبی؟
من دلم میخواست که یک آدم مسولیت پذیر بود. میتونست از عهده زندگی بر بیاد و خرج خونه رو بده. میتونست تجارت کوچکی راه بندازه و بعد ۱۰ سال یک خونه کوچیک بخره.
دلم میخواست میتونست آروم باشه. نترسه ..اشتباه کنه.. اخلاقهای بد داشته باشه ..اما آدمی باشه که بشه رو صداقتش حساب کرد. بشه رو حرفش حساب کرد. رو قولش حساب کرد.
صدمه به زندگی دیگران نمی زد کاش..بقیه رو اذیت نمیکرد..مراقب بچه های برادرش که مرده، بود.. جای اینکه بزنه تو سرشون و پدر داشتن بچه های خودشو به رخ ا ون بیچاره ها بکشه ..
خجالت میکشم همه "کاش هام" رو بگم..
دیدن تو بعضی سریال ها یک آدمی هست که خیلی ارزش های انسانی رو نداره.. بعد ازش جک میسازند؟ مثل رضا عطاران یا یکی شبیه اون ؟
من دارم میرم خونه . میرم که تا رسیدم دعوا بشه. تا رسیدم ببینم خونه همچنان سر و سامون نداره. آدم هاش آروم نیستن.. آرامش ندارن. آدم هاش ارزش برا هم قائل نیستن .. میبینم پول چه نقش مهمی رو در شادی خانواده من ایجاد میکنه ..
هر بار فکر رفتن به خونه منو مضطرب میکنه .. فکر اینکه من به اون جا تعلق دارم.. منم یکی از اونهام. اونها حقیقت تلخ زندگی منن که هیچ جور درست نمیشن .. درس خوندن و دکتر شدن هیچی رو تعمیر نمیکنه.. اون یه تیکه جهان هم چنان داغونه ..
آخرش امروز تو قطار به خودم گفتم.. یادته.. همیشه همین جوری بوده.. وقتی کوچیک بودی به خودت قول دادی بزرگ که شدی از اینجا بری و یه زندگی آروم امن درست کنی که دستت تو جیب خودته و به کسی احتیاج نداری. یه زندگی که توش پول داشته باشی و سکوت و محبت بین آدم هاش باشه. یه زندگی ی کم شبیه اینی که الان دارم ..
بعد آروم تر شدم.. فکر کردم من فقط یک هفته میرم که اون ها رو ببینم. نه اینکه باهاشون یک هفته زندگی کنم. حتا فقط ببینمشون. زندگی من اینجاست، همین خونه ای که درست کردم برا خودم.. من به خودم تعلق دارم. نه به اون شهر و اون آدم ها .. آلمانی ها یک اصطلاحی دارند به اسم Heimat یعنی شهری که حس میکنی بهش تعلق داری..نه زادگاهت .. میتونه حتا یک جایی باشه در یک کشور غریب.. همون جایی که دلت آرومه .. اول که اومده بودم اینجا هایمت من زنجان بود ..الان دیگه داره میشه برلین.


Tuesday, March 8, 2011

ich bin zuruck


باید به خودم برگردم
من گودر میخوند
من مینوشت
من زبان میخوند
من همیشه ی آهنگی چیزی گوش میداد
من یه عالمه فایل صوتی آلمانی گوش نداده داشت همیشه
من کتاب داستان دم دست داشت همیشه
من شنا یاد گرفت .. احساس کرد بچه شده
من کار های شخصی داشت .
...

و من گم شد.
صبح که بیدار میشد میچسبد به پسره تا شب.
در طول روز کار میکرد ، خوب بود انصافن .. از خودش راضی بود
اما یک چیز مهم رو گم کرد. امروز موقه ناهار هی میدید یه چیزی داره شورش در میاد. گیر میده هی .. دیگه اعتماد نداره.. هی میدید که "من" دیگه هیچی رو دوس نداره.. فهمید که دلش برا خودش تنگ شده .
یهو پروند که امشب میرم خونه خودم. و از اون لحظه احساس کرد در قفس رو باز کرده.. خودش و پسره رو آزاد کرد.
امروز به خودش استراحت داد.. آخه توماس گفت روشی که داری استفاده میکنی فایده ای نداره.. خوب گفت به من چی !! بیا خودت ی روش بده!
رفت کلاس زبان.
برگشت.. خودش رو پیدا کرد :)

Tuesday, March 1, 2011

again and again and..

به یاد ماه رمضونه اون سالی که کنکور دادیم..
به یاد اینکه آهنگ سریال بعد افطار این بود..
به یاد اینکه چقد حال به حالی میشدم با این آهنگ .. چقد کوچیک بود اون دنیا.
به یاد اینکه دیگه هر شب منتظر بودم فردا بشه ..
میترسم بگم.. کاش من دختر نبودم..خجالت میکشم بگم راضی نیستم از اینی که هستم.. بدم میاد اگه بگم به چه دلیل احمقانه ای..
میخام همه عصبانیتم رو داد بزنم. آیا طبیعیه که من هنوز عصبانی باشم؟ الان که دیگه تو ایران نیستم.. الان که دیگه اون همه تبیض جلو چشم نیست حرصم بده..
الان که دیگه مرد ها حکومت ندارن رو سر من .. الا ن که ظاهرن همه چی منصفانه ست ..
من چمه پس.. چرا خوب نمیشم.. جرا هنوز اتفاقای کوچیک حالم رو بد میکنه؟
اه اه .. حالم بد میشه از خودم و از مرد ها و از این سیستم مزخرف..
من از پس خودم بر میام دیگه ؟ میام بلاخره یا نه؟ به قول یکی "یا خوب میشی یا میمیری." ولی دیگه اینجوری نمیتونی ادامه بدی .. دیگه شورش در اومده !
مساله جنبه های مختلفی داره. حوصله تحلیل کردن ندارم. حتا اینکه الان عصبانی ام هم ۱۰ تا علت داره.. من اونی که از همه بیشتر حرصم داد رو اینجا نوشتم .
بقیش راستش شرم آور تر از این حرفاس که بنویسمش .