Sunday, May 29, 2011

پنهان مشو از دلم هر کجایی


نگران کامپیوترم هستم. حرکات ریقویی از خودش نشون میده. این جوری نبود هیچ وقت.
این سگی که تو این خونه هست آدم رو عاشق خودش میکنه بسکه میفهمه !
امروز رفتم برای اولین بار تو مرکز شهر قدم زدم. هر چی تا حالا از اینجا نوشتم مال دانشگاه بود.
دوست داشتم میتونستم یک فیلم بگیرم بزارم اینجا.. شاید این کار رو کردم ، این شهر یک جوریه که تو حس نمیکنی تازه یک هفته است رسیدی. انگار اینجا فک و فامیل داری. تازه میفهمم فضای آلمان چقد احساس تفکیک ملیتی به آدم میده. شاید زبونشونه و اینکه اکثریت بلوند هستند.. شاید هم واقعا این تو رفتار آدم ها باشه.. نمیدونم.
امروز که تو خیابون راه میرفتم فکر میکردم که فیل یک نمونه از کل دنیاست. از چین و هند و خاور میانه و اروپا و افریقا آدم توش هست و این اقوام به نسبت تقریبا مساوی اینجا هستند. نمیگم کاملا مساوی. جمعیت سیاه پوست ها بیشتر از سفید هاست مثلا .. اما تو یه  گشت ۳ ساعته از شهر از همش به تعداد زیاد میبینی.. اینقد که حس میکنی خب منم یکی از این هام. اینجا به منم تعلق داره.
اره حسی که هی دنبالش میگشتم تعلق بود. شاید به همین خاطره که آدم ها راحت به اینجا مهاجرت میکنند.
دیگه اینکه لباس هاش به خاطر همین تنوع ملیتی خیلی متنوع و شاده .. فکر کن سلیقه رنگ های هندی و آفریقایی رو قاطی سلیقه لباس های اروپایی کنی
کاش خانواده من اینجا کنار من بودند. کاش دوستانم اینجا با من بودند. این هی تو مغزم میپیچید
آخرین چیز مهمی که باید بگم اینه که .. آدمیزادی که پیه مسافرت خارج رو به تنش مالیده یا خودش رو ماجراجو میدونه یا علاقه به سفر داره باید باید به این کشور سفر کنه نه  سفر ۳ روزه.. بلکه ۱ ماهه یا بیشتر.. باید با آدم هاش زندگی کنه. من بعد از ۱۰ روز فکر میکنم این یک تجربهیه که باید یک جای زندگی آدم اتفاق بیفته.
فرزان میاد اینجا برای سمینار. فکر کن! دم ما رو یک جوری خدا به هم گره زده. پار سال همین موقه ها بود که اومد برلین پیشم. سر و تهش رو بزنیم باز با همیم.

اتفاق مهمی برام افتاده.
 اتفاقی که باعث  شد ساکت بشم. فکر کنم و به خودخواهی ام در یک رابطه دوستانه اعتراف کنم.
 این کار یکی از سخت ترین کارهای  زندگیم بود.
 از کسی که این ها رو به یاد من آورد خیلی ممنونم. این یاد آوری به قیمت از دست دادن اون آدم بود.
 شهامتش رو تحسین میکم. به نظرم آسون نیست به یک نفر اینو بفهمونی. با زبونی که توش تنفر نباشه. با زبونی که توش بیتفاوتی باشه..
من این روزهای زندگیم عزادار از دست دادن یک آدم به خاطر خودخواهی خودم هستم.
ناراحتم. با تمام وجود آرزو میکنم با تموم شدن این رابطه اون منو فراموش کنه و شادی واقعی داشته باشه.

دلتنگم. دارم بزرگ میشم.  پوست تنگی بزرگ شدنه شاید. 


عنوان ازترانه محمد دنیوی 

Tuesday, May 24, 2011

به اینجای زندگیم که رسیدم


 این دفه که زنگ زدم بهت  و گریه کردم و تو  پشت تلفن مثل همه آدم های دیگه شدی  من ساکت شدم تمام فرداش 

به اینجای زندگیم که میرسیدم قبلا.. یک بادبادکی میشدم در مسیر هر بادی . یک بادبادک رنگی تو آسمون که همه بچه ها دوست داشتند دستشون بهش برسه .. اما هیچ کدومشون نمیدونستن بادبادک چه بی اختیاره. باد چقد مغروره ..
امشب رفتم شنا ..
بخاطر اینکه به قطار برسم فقط ۲۰ دقیقه شنا کردم. وقتی بدو بدو به ایستگاه رسیدم قطار رفته بود .. تمام راه دلتنگ بودم و 
صورتم مثل موهام خیس بود.. خوش حال بودم هیچ کدوم از امریکایی های خوش برخورد از من نپرسیدند چته. 
گذاشتن به حال خودم گریه کنم. 
من به هر شهری میرم، تا تو خیابوناش قدم نزنم و اشک نریزم با اون شهر بیگانه ام . بعدش  شهر و من دوست میشیم.
قطار بعد یک ساعت دیگه میومد. 
خودم رو به یک شام و قهوه دعوت کردم. با خودم حرف زدم. 
دست خودم رو گرفتم تو دستم. گفتم بیخودی خودت رو اذیت نکن. گفتم لا اقل با من حرف بزن. من همه شو میشنوم. 
ببند چشمتو. ببین که همه چی می گذره
(چشمام رو بستم ) 
قطار اومد. آروم تر بودم. بخش ی از گناه هایی که نکرده بودم رو بخشیدم، 
بادبادک رنگی گیر کرد به شاخه های سر سبز درخت و خوش حال شد که دیگه اختیارش دست باد نیست. 
بچه ها دویدند که بادکنک رو بگیرند. 
بادکنک میخندید.

تا رسیدن قطار به مقصد چند تا تصمیم برای زندگیم گرفته بودم. 

برای گذراندن وقت های عزیز

نشستم تو آفیس منتظرم ساعت بشه ۶ زنگ بزنم به مینال. دختری که قراره هم خونه ام باشه. ساعت کامپیوترم الان ۱۱:۳۳ دقیقه شب به وقت برلینه. مجبور شدم ساعت مچی و موبایلم رو تغیر بدم وقتی رسیدم اینجا. ولی دلم نیومد مال کامپیوتر رو هم عوض کنم. 

خوبم. یک درگیری روحی پیدا کردم از بدو وقتی اینجا خودم رو پیدا کردم. مغزم ساکت نمیشه اصلا. حتا موقه خواب هم حرف میزنه. مدام حرف میزنه.. یک وقتی فک کردم من اصلا استراحت نمیتونم بکنم از دست مغزم. 

مغزم تازگی ها احساس گناه رو هم به خیل چیزای جدید اضافه کرده. اصلا نمیدونم چرا. مثلا احساس گناه هایی که ریشه ناشناخته داره.. الان اینا رو نمیگم منو تحلیل کنین. میگم این حالت در اثر عوض شدن محیطم  خیلی شدید شده. مثلا خواب میبینم که به کسی دروغ گفتم بعد مجبور شدم تو چشماش نگاه کنم بعد چنان عذابی از اون کار احساس کردم که نگو. نسبت به تهمینه هم همین حس رو دارم.. خواب میبینم که اون لاغر شده و من برای اولین بار از ته قلبم براش خوش حال شدم. تو خوابم میفهمم همیشه تقصیر من بوده که اون چاقه.. اخ خیلی بده. از صبح که پا شدم احساس سنگینی میکنم. چرا من هر وقت که تغیری در زندگیم حاصل میشه نسبت به بقیه این همه احساس مسولیت میکنم؟؟ حس میکنم حق دیگران بوده.. 
باید اعتراف های احمقانه کنم؟ من از بچه گی نسبت به آدم های فقیر..ناتوان . کم هوش و نا موفق یا چاق  احساس گناه میکردم. حس میکردم این جبر از تولد باهاشونه..حس میکردم من حق اون ها رو گرفتم. که خوش بختم!!! (حالا کی گفته بود من خوش بختم !)
احساس گناه و خلا میکنم. در زندگی. مغز خر من فک میکنه اومدن به این آمریکای جهان خواریک موفقیت محسوب میشه. یعنی من یکی دیگه خوب میدونم آسمون همه جا همین قد ابریه.

رفتم عضو فیتنس دانشگاه شدم که خیلی گرون بود. من فقط میخاستم برم استخرشون . به من چه که سه طبقه فیتنس رو میخوان ساپورت کنن. ۱۴۰ $ برای ۳ ماه ازم گرفتن. با خودم گفتم اینقد میام این ساختمون و از این وسایل مسخره استفاده میکنم که این پول عزیزم جبران بشه. 

دیگه اینکه نیشا یک دختری بود که باید پروژه اش رو برام توضیح میداد . از بسکه خوشگل بود من همش داشتم بهش نگاه میکردم و اصلا نفهمیدم چی گفت. فک کنم هندیه اما عین هنر پیشه هاس. بهش گفتم میشه چند تا مقاله برام بفرستی که حرفات توش باشه؟ من از خوندن بیشتر یاد میگیرم.. 

اینجا یک دلاری هم اسکناسه. فک کن رفتم قهوه خوردم امروز، ۱۰۰ $ دادم و ۹۸ $ اسکناس بهم پس داد، ۸ تا اسکناس یک دلاری و ۱۸ تا اسکناس ۵ دلاری واسه خودش یک دسته اسکناس کلفت شد. خنده ام گرفته بود.

میخام یک دوچرخه بخرم. میخام یک شلوارک ورزشی مثل اینایی که همه تنشونه بخرم. هوا خیلی گرم و شرجی  بود امروز. 
یکهو وسط دانشگاه حس کردم اگه هرچی تنمه در نیارم خفه میشم. حدود ۲۸ درجه سانتیگراد. منم بلوز و جین (در نیاوردم و خفه هم نشدم که حرفم ثابت بشه متاسفانه ) در مقابل تو این آزمایشگاه یک کولر روشنه که اینجا رو میکنه یخچال.(خرابه و کسی نمیتونه خاموشش کنه ) همه با کاپشن توش راه میرن. من هم با اینکه میدونستم امروز ۲۸ درجه گرما داره اما کاپشنم رو آوردم که این تو بپوشم. بعضی وقتا کلاهشم رو هم میزارم سرم. بله اینجا تو ازمایشگاه سرده و بیرون گرم . البته تازه گرم شده هوا قبلا هر دو خیلی سرد بود .

دیگه اینکه روجا از اینکه بهش گفتم خونه پیدا کردم ناراحت شد و بهم گفت حتا اگه پیدا هم کردی زود نرو. عجله نداری که ، مگه با ما بهت سخت میگذره ؟ گفتم قراره ۳ ماهه خونه بگیرم سری بهم گفت اگه بعدش خاستی برگرد همین جا . گاهی یادم میره چقد دوست داشتنی هستم. :) 
از امروز تا ۳ روز. میشینم دعا  میکنم زود تر این هرمون ها یکم آروم بگیرن من بتونم راحت بخوابم. شاید احساس گناهم هم کم شد 
حوصله ندارم. این لپ تاب سنگینه و من هر روز میارمش، اینجا بهم یک میز دادند که همه میبینن من دارم چیکار میکنم و کامپیوتر ندارم هنوز. 

 ساعت نزدیک ۶ شده. میرم زنگ بزنم. 


Saturday, May 21, 2011

اولین شنبه تعطیل

بله میگفتم. 
دیشب خواب بدی دیدم. تا صبح خواب میدیدم که یکی از دوستای من مهمونی گرفته و همه رو دعوت کرده غیر از من. و پسره هم رفته چون دعوت بوده، هی من حرص میخوردم که چرا دوستم منو دعوت نکرده ولی پسره رو دعوت کرده. و اون وسط ها یک دختری هی میرفت با پسره درد دل میکرد و من شاکی بودم..پسره هیچی نمیگفت.. این منو میکشت که هیچ حرفی نمیزنه. کلا حسودیم میشد همش ، تهمینه هم دوید اومد گفت مامان از نگرانی برای ساناز سروناز نمیدونه چیکار کنه .. چون تو تهران ماشین هایی اومدند و بچه ها رو میدزدند، من خیلی حالم بد بود. 
اینجوری از خواب پا شدم و رفتم دستشویی.. بعد فیس بوک رو چک کردم ببینم پسره چیزی نوشته یا نه. به مامانم زنگ زدم و گفتم که دارم با میم و روجا زندگی میکنم و خیالش راحت باشه، با بچه ها حرف زدم. خیالم راحت شد که سالمن.
سر صبحانه امید پسر خانواده اومد و خودش رو معرفی کرد، ۳۰ سالشه و  نیویورک کار میکنه و کلا ۷۰ درصد حرفهاش رو انگلیسی میگه. بقیه اش هم فارسی لهجه دار. میم بهش گفت این دختر رو ببر با جوون ها آشنا کن. اینجا با ما حوصله اش سر میره.
امید آدم خوشی به نظر میرسه. بهم گفت گرافیک و عکاسی کار میکنه و میونه خوبی با درس های سخت دانشگاهی نداره.
فک میکنم اگه با این امید حرف بزنم زبانم خیلی خوب شه. به نظر من ماکزیمم ۲۳ ساله بود در حرکات و کودکی کردن.

 اینجا خیلی راحت هستم اما مثلا همچنان لباس تو خونه نمیپوشم، به روجا هنوز میگم "شما" و یه جوری با اینکه خیلی هم حرف زدیم هنوز رسمی هستیم. میم یک پدره که کاملا در زمان ما زندگی میکنه. وقتی بهش گفتم میخام یک آپارتمان پیدا کنم گفت خونه ما بزرگه و میتونی بمونی. ولی شاید خودت اگه مستقل باشی راحت تری. یه جوری در زمان گذشته نیست. من میم رو خیلی دوست دارم. روجا هم خیلی مهربونه. ولی کلا زیاد صحبت میکنه و مخصوصا حرف های مذهبی میزنه که من ارتباط زیادی باهاش ندارم. 
یک سگی هم دارند اینها که تو یک اتاق جدا زندگی میکنه وخیلی بو میده . روجا دوست نداره که سگ تو خونه باشه.

بگذریم. دلم میخاد زود برم خونه خودم. دلم الان تنگ شده. این دلتنگی از جنس نا امنی نیست. حس میکنم خب تجربه خوبی بود. حل باید برگردم برلین .

مزه خوردنی های اینجا رو دوست دارم. یک خارج جدیده . سنجاب های اینجا مثل گربه با آدم  زندگی میکنند . البته گربه های ترسو. دیروز یک سنجابی اومد اینور اونور خیابون رو نگاه کرد و از کنار منم رد شد و خیلی  خونسرد رفت تو سطل اشغال.
اینجا سرسبزه . سرسبز بکر.. نه مثل آلمان که مرتب و منظم باشه . طبیعتش زنده است. مخصوصا تو حومه شهر. 
البته یک چیز مهم اینه که هر چی راجه به نا امنی اینجا گفتند درسته. دزدی و جیب بری در یک مناطقی زیاده و آدم ها در روز روشن مورد حمله جیب بر ها واقع میشند.  یک جاهایی هم هست در قسمت غرب و جنوب که گنگ هاش با هم درگیر هستند و ممکنه تیر اندازی کنند به هم و آدم های معمولی  بهتره mوقع دعوا اونجا نباشند. 
اینجوریه که بچه های آزمایشگاه یک نقشه رو کاغذ برام کشیدند و بهم گفتند در شمال .. جنوب .. غرب .. در محدوده فلان خیابون تا فلان دنبال خونه بگرد. یعنی یک سری جاها رو خط خطی کردند برام .
البته دوست ارژنتینیم میگفت بستگی داره اهل کجا باشی.. من که از آرژانتین اومدم برام خیلی عادیه . (منم تو دلم گفتم برای منم عادیه که احساس نا امنی کنم تو شهرم )

 همین. دیگه حرفی ندارم. احساس خوبیه که هنوز کار علمی  هم ندارم. امروز به پسره زنگ میزم، این اتفاق شادی آور امروزه.

Thursday, May 19, 2011

the first day in Phill


رسیدم به این جا . دیروز از خستگی نمیفهمیدم اطرافم چی میگذره. میم  شوهرروجا  اومد دنبالم و با ماشینش منو برد تو شهر و دانشگاه گردوند. گفت یک تور کوچیک ده دقیقه ای برای داشتن دید از کل شهرو دانشگاه خوبه.
راست میگفت.
خونه اونها یک ساختمون بزرگ ویلایی ۳  طبقه در حومه شهر و وسط یک عالمه گل و سبزه است،عین فیلم ها. خیلی هم خونه قدیمی و اصیلیه به سبک انگلیسی. میگفتند ۹۰ سالشه. آدم وقتی توش راه میره بوی چوب رو حس میکنه و صدای کف پوش چوبی رو میشنوه. یک حسی دارم مثل اینکه رفتم تو اون خونه که هایدی رو بردن. فیلمش رو میگم.. خونه تاریک و قدیمی ولی خوشگل. و بزرگ با کف پوش چوبی.
به من یک اتاق دادند که یک کمد و یک تخت توشه. با حموم و توالت جدا. که خیلی تمیزه
آدم های خیلی مهربونی هستند.. سال ها پیش مهاجرت کردند. میم  و روجا  از مامان بابای من بزرگترند. روجا ۲۰ سال پیش دکتری شو تو ژاپن گرفت.  هردوشون معماری خوندن.   
بابای پیر میم  هم با اونها زندگی میکنه.  من سال هاست پدر بزرگ ندیدم. یک حس غریبی دارم. وقتی آروم و کند میاد میشینه پشت میز و غذا میخوره و وقتی باهاش حرف میزنی احساس میکنی تاریخ داره با خودش.یک متانتی هم داره..کلا ۳ تا جمله میگه و بعد دیگه آروم میمونه. ۶۰ سال پیش تو تیم ملی فوتبال بوده.
امروز سر صبحانه روجا از خودش و خانوادش و سال های ژاپن حرف زد. از بچه شون که نیو یورک کار میکنه و آخر هفته ها میاد. من خیلی دیگه رویا پردازی کردم و حس کردم هایدی هستم و آخر هفته یک آدم هم سن و سال میاد تو این خونه بزرگ.
دیشب ۱۲ ساعت خوابیدم. صبح یاد گرفتم تنهایی قطار قدیمی که از حومه به مرکز شهر میاد رو سوار شم. قطره یکم از قطار تهران-ساری بهتره وضعش.
دانشگاه و شهر رو انگاربا خطکش به صورت مربع ای برش دادند و ساختمون ها رو از رو برش ها ساختند. امروز همه محوطه رو پیاده رفتم. من قراره تو یک آزمایشگاه کار کنم. آزمایشگاه بیوفیزیک ! شلوغترین جاییه که به عمرعلمی خودم دیدم. یک اتاق عظیم که پر از میز و نمونه و میکروسکوپ  وچیزای آزمایشه!
اول رسیدنم استادم به صورت عجله ای منو به یک کافی دعوت کرد و اونقد تند تند راه رفت و حرف زد که من سرگیجه گرفتم. آخرش هم ننشستیم! منو به پیا معرفی کرد تا اون من رو به محیط آشنا کنه. پیا یک دختر شیلیاییه که دانشجوی دکترا ست و هر چی سوال راجه به شهر و دانشگاه داشتم رو صبورانه و با لبخند جواب داد.
وسط همه چیزایی که یاد گرفتم و با همه آرامشی که داشتم یهو یاد برلین و پسره  و موسسه و حتا توماس افتادم و یهو غریبی کردم. بعد از ناهار بهتر شدم.
تفاوت مهم دیگهی که امریکا با آلمان داره در رفتار روز مره آدم ها با تو اه.   یک جوری آدم ها باهات راحت و صمیمی اند که  باورت نمیشه. یعنی بهش عادت نداری. تو خیابون از هر کی سوال بپرسی دوستانه و صمیمانه جوابت رو میده. همه آدم ها هی بهت لبخند میزنن و آرزوی شادی و موفقیت میکنن وقتی میگم تازه اومدند.
الان منتظر قطار بودم. یک خانوم میان سالی اومد کنارم نشست لبخند زد گفت من همش همینم ۲ دیقه دیر میکنم قطار رو از دست میدم . من نمیدونستم چی بگم بسکه تو آلمان اینجوری نیس. فضا خیلی راحته.  حس آزادی دارم برای اولین بار ! درایران و آلمان این حس رو به این شدت نداشتم. البته این اولین برداشت های منه از اینجا.
 خونه اینها آرامش هست.هرکدومشون ضمن حرفهاشون بهم گفتن بمون پیش ما . اما من دوست دارم مستقل باشم و احساس مهمون بودن نکنم. در ضمن اینجا از دانشگاه خیلی دوره. 
امشب  به مسابقه بیس بال رفتیم با روجا و میم. احساس میکردم دخترشونم.
 برگشتیم همه دور هم چای خوردیم و من اومدم که بخوابم . 
شب خوش

The first long flight note with headache and feel to be in prison


این اولین پرواز طولانی زندگی منه . الان ۶ ساعت و ۱۵ دقیقه است که توی هواپیما هستم. دیگه پیک کلافه گی و احساس زندانی بودن از سرم گذشته. وسطاش داشتم میترکیدم قشنگ.   یه  جایی حس میکردم من الان میخام پام رو بزارم زمین ولی اینا  نمیزارن. خیلی حس زندانی و کلافگی داشتم.
با نهار شراب خوردم بلکه خوام ببره.  خواب دیدم از پشت هواپیما آویزونم  و فهمیدم که اگه بپرم میمیرم. بعد هواپیما رفت نزدیکه یک استخر و من پریدم تو آب های گرم و امن استخر سبز. بدش هم به طور سختی از خب پا شدم چون فشار خیلی پایین بود و من از سر درد داشتم میمردم.
یک عالمه آب و آب پرتقال خوردم و بهترم.
هنوز ۲ ساعت و ۳ دقیقه مونده.

اولین احساسی که نسبت به کل ماجرا دارم اینه که انگار هوشیاریم نسبت به اطرافم خیلی بیشتر شده. چون همه به طور واضح  انگلیسی حرف میزنن و من همه چیز های اطرافم رو بدون فشار مغزی میفهمم. 
تازه فهمیدم که تو آلمان به طورضمنی پذیرفتم که  زور بزنم تا بفهمم یا نفهمم. این چیزی بود ک اونقدر ادت داشتم ک متوجهش نمیشدم. دیدی وقتی یک چیزی رو نمیفهمی به طور نا خود آگاه احساس خنگی میکنی. میگی خوب طول میکشه زبان آلمانی رو یاد بگیرم . اما تو ۱۰۰ تا موقعت که هر روز با پدیده آلمانی حرف زدن مواجه میشی شاید تو ۶۰ تاش کلن احساس نفهمیدن کنی و تو ۴۰ تاش زور بزنی. بعد هم به نظرت خوب همینه دیگه . دری یاد میگیری.. طول میکشه. اینکه تو قطار واتوبوس و راه هر روزه  هیچی از مکالمه آدم ها نمیفهمی و گفتگو های سریع و محاوره ای دوستان آلمانی   رو نمیتونی دنبال کنی بماند.
اما از لحظه ای که وارد پرواز فیل شدم  انگار جهان رو میشنوم. یعنی دریافت شنیداری ام به طرزناگهانی زیاد  شده. بیشتر مکالمه های آدم ها رو میفهمم . کنار من یک خانواده امریکایی نشستند که ۲ تا دختر کوچیک دارند. من از اولش تا الان محو صحبت های این بچه ها هستم. خیلی ناز و قابل فهم و سلیس انگلیسی حرف میزنند.

هیجان دیگه اینکه این هواپیما در ارتفاع ۱۰ هزار متری و با سرعت ۸۰۰ کیلو متر بر ساعت پرواز میکنه
شاید همه پرواز ها همین اما چون این مانیتور داره میکنه اینو تو چشمون همش توجه من جلب شده. تازه خیلی هم احساس زندانی بودن و دست از دنیا کوتاه بودن میکنم این بالا. ولی هیچ متوجه بودین کلا علم این همه پیشرفت کرده و بشر تو آسمون با این سرعت و این ارتفاع پرواز میکنه. حیرت انگیزه. تو حد درک من از علم کشتی پذیرفته شده. مثلا اگه با کشتی این اقیانوس آتلانتیک رو تی میکردیم ۴ -۵  روز طول میکشید. منطقیه.
ول کن . الان ۷ ساعته با هیچ کی حرف نزدم کمی میل به صحبتم زیاد شده . علاقه هم دارم صحبت علمی بکنم.
خوبه یکم دانستنی هام رو از جهان زیاد کنم.
همینا دیگه.
تا الان هی فک میکردم بعد رسیدن  خودم رو تو شلوغی گم میکنم و هی افکار و احساساتم در اثر حجم زیاد داده تو مغزم تلنبار میشه. اما الان که دارم مینویسم به نظرم میاد این نوشتن باعث میشه خودم رو از جای شما و تاتا  در برلین ببینم و درک کنم اطرافم چه اتفاقی داره میفته.
دیگه همین. خبر خوش اینکه الان از پرواز ۸ و نیم ساعته فرانکفورت- فیل فقط ۱و نیم ساعت مونده
آخره میگم کلا چقدر طول کشید که برسم.
الان این خدمه مهربان اومد و یک دستمال خیس و گرم داد که دست های خشک و سردمون رو باهاش گرم و خیس کنیم و خوش بو بشیم و احساس کنیم که آدم های با کلاسی هستیم. دیگه خسته شدم از نوشتن.
پیوست ۱ :خیلی مهم.. الان آقای این خانواده امریکایی با ن حرف زد و ازم به فارسی پرسید که  این نرم افزار چیه که باهاش تایپ میکنم. به قیافه آقاهه میومد ها .. ولی خانومش تایی بود..  )
پیوست ۲ :فیل همون فیلادلفیا چون خیلی طولانیه
خوب فعلا خدافس

Sunday, May 15, 2011

ما در این روز ها (۲)

سلام 
چند  روز پیشا خواستم بنویسم نشد این بلاگر بسته شده بود.برای تعمیرات . الان باز شده 
من اینجا روی تخت نشسته ام و ساعت  ۱۱:۵۰ دقیقه شب یک شنبه است.

امروز یک یکشنبه آروم بود. ظهر مهمون داشتیم و یک میز پر هیجان انگیز چیدیم برای مهمون ها مون که  یک زوج ایتالیایی مهربون و خونگرم بودند. من حرف زدن باهاشون رو دوست داشتم اما چنان حساسیتی به این گل و گیاه های بهاری گرفتم که  هر ساعت ۳۰ تا عطسه میکردم و هی از چش و دماغم آب میرفت. دلم میخاست هی زود تر مهمون هامون برند دیگه .. بسکه اذیت بودم..ساعت ۴ مهمونامون رفتند. منم یک آنتی هیستامین شفا بخش خوردم وخوابیدم. از وقتی بیدار شدم اونقدر سبکم که  هی با خودم میگم این معتاد ها حق دارند به خدا. آدم وقتی این همه سبکه دیگه چی میخاد. سلول های همه جاهای بدنم خوش حالند.

دیشب رفتیم کنسرت. من خیلی لذت بردم. شاهین%نجفی رو دوست دارم.به خاطر "شاعر تمام شده"  به خاطر شمالی بودنش و به خاطر لهجه شیرینش و  هیجان  و غمی که تو اجراش بود. میگم هیجان .. میشنوین هیجان.. یک آدم ساده یی بود تو حرف زدن ...داف هم بود. اصلا کنسرت رپ چیز متفاوتی بود. من کلا نمیشینم رپ گوش بدم .. اما  این خیلی ردیف بود..

پریشب هم تا صب  تولد نسیم بود. تا نزدیکیهای آخرش سخت گرفتم به خودم. سخت گذشت. هی به آدم ها ی شاد رقصان نگاه میکردم و هی فک میکردم من میرم و تنها میشم. هی هر نیم ساعت گریه ام میگرفت..میرفتم دستشویی .. کلا  دماغم قرمز بود تو این مهمونی.. آخرش یک فکر جسورانه کردم. وسط غم و گریه و تماشای پسره و تمام آدم ها با خودم فکر کردم "من" این دنیا رو برای خودم ساختم. همه این شادی ها ساخته تلاش خودمه در راستای پذیرفتن اینجا و این زندگی غریب. یک احساس تشکری کردم از خودم که  نگو..و ترس هام محو این احساس توانایی شد. من دیدم که به همین ترتیب یک دنیا برای خودم خواهم ساخت در شهر جدیدی که میرم. 
 آروم شدم و تا آخر مهمونی و تا رسیدن خونه و تمام راه شادیم و آرامشم رو با آدم ها تقسیم کردم..
شب هم خونه من حالش خوب نبود..پاهاشو مالیدم و بهش قول دادم که همه چی بهتر میشه. بهش قول دادم  که  وقتی ۵۰ سالش شد یک آدم تنها یک گوشه دنیا نخواهد بود ..بغلش کردم و حس کردم اخ جون که  خودم اینقدر الان خوبم که میتونم مراقب یکی دیگه باشم . 

الان شاید تحت تاثیر آرامشی ام که  بعد از اون همه عطسه، آنتی هیستامین در من ایجاد کرده.. شاید شادی یک ساعت حرف زدن با سماست .. شاید هم آرامش تو تخت نشستن و کیک و چایی خوردنه تو آخرین ساعت های یک شنبه .شاید به خاطر همه این ها  اصلا شبیه مسافرها نیستم. شبیه آدم های آروم ام که یک جای خوبی از زندگیشون رو تخت نشستن . 

کیکی که  گفتم رو صبح پختم برا مهمون ها .نپخت کلا یک چیز شلی بود. مهمونا که رفتند با غم نگاهش کردم و رفتم خوابیدم. بیدار که شدم گذاشتمش تو فر و زنگ زدم به سما. وقتی تلفنم تموم شد کیکم حاضر بود :) پخته و آماده.. 
 راستی یک خانواده من رو به فرزندی قبول کرده و قرار شد که ۲ هفته برم خونه اونها تا یک آپارتمان پیدا کنم. خیلی به قول سما ادونچر داره. 

با  پسره خوبم. این آروم ترین رابطه ایه که  تا الان داشتم تو زندگیم..خودم رو هیچ جا ی رابطه ام سانسور نمیکنم. لوسم تا خدا..
مهربونه  تا خدا .. هر جور که تا الان تونستم در زندگی خودم رو لوس کردم.. اون هم یک جوری برخورد کرده  با نهایت محبتش.
همینا.
تاتای ۲ شب دیگه مسافر، آروم و شاد از برلین 
شب به خیر

Wednesday, May 11, 2011

:(

دلم برای تهمینه تنگ شده 
دارم مینویسم و هر چیزی تمرکز چوسکی منو بهم میریزه..
دلم به درس خوندن های تهمینه افتاد وخیلی تنگ شد 

یک ۴ شنبه قبل رفتن

هنوز دارم همون دیروزی رو گوش میدم. 
تو اتاق کپی موسسه نشستم پشت این کامپیوتر 
تو اتاق خودمون اینترنت نداریم 
منم اینجا نشستم واسه خودم 

کاش یکی بود که هر موقع کارت زیاد بود میومد برات انجام میداد 
وقتی که احساسات سر ریز میکرد میومد یک کمی از احساساتت رو میگرفت از تو خودش حمل میکرد
کاش یکی بود که تنبلی های تو رو میبخشد و خودش جای تو جبران میکرد. 
کاش یکی الان جای من این روز های کش دار رو زندگی میکرد 

میشینم زل میزنم به آدم های تو قطار ..
میشینم پرتقال پوس میکنم تو خونه .. 
رو فرش بالش میندازم میخوابم..
 زندگی میکنم 

.. هی این آهنگ رو گوش میدم 

آدم های زیادی هستند که باید بدونند منو.. 
آدم ای هست در این جهان که باید بدونه من خیلی دوستش دارم. واسه همه کارایی که کردم و از دستم رنجید منو ببخشه.. باید دستش رو بگیرم تو خیابون ولی عصر تهران راه بریم از ۴ راه به سمت میدون. دستاش زود عرق میکنه ..  دو تامون شال های رنگی سرمون کنیم و ماتیک بزنیم.. مانتو ی نوی بهاره تنمون باشه.. و بهش بگم که من خیلی متاسفم برای اون روز ها.. من هنوز خیلی دوستت دارم .

بگذریم.. 
الان میخام بشینم این گزارش دوم رو تموم کنم
اخ جون که اینجا میشه آهنگ گوش داد. 
میریم که دور دهم دامین رایس رو گوش بدیم. باشد که رستگار بشیم.

Tuesday, May 10, 2011

The Blowers Daughter

And so it is
Just like you said it would be
Life goes easy on me
Most of the time
And so it is
The shorter story
No love, no glory
No hero in her sky


I can't take my eyes off of you
I can't take my eyes off you
I can't take my eyes off of you
I can't take my eyes off you
I can't take my eyes off you
I can't take my eyes...
 ***********************

میشود ساعت ها این خط ها رو تکرار کرد.. 
ساعت ها

Monday, May 9, 2011

counter down

این هفته باید یک گزارش خلاصه ۴ صفحه ای بنویسم. نمیدونین که چقدر من از نوشتن خوشم نمیاد. توماس گفته که همون قبلی رو با ساختار جدید و خیلی خلاصه بنویس. من اصلن نمیخام 

هنوز هیچ جایی رو ندارم که وقت رسیدن برم. دیشب خواب دیدم از فرودگاه در اومدم در شهر جدید و میخام برم خونه ولی خونه ای ندارم. هتل هم ندارم .. هستل هم ندارم. کلن خواب عجیبی بود .. با چمدون تو شهرجدیدی  میچرخیدم. 

با پسره هر روز حرف میزنیم .. راجه به همه چیز.. دوری.. سفر من ..خودمون. گذشته هامون. راجه به اینکه چی میشه.. چیکار کنیم.. گاهی من هی میخام حرف بزنم.. اون شوخی میکنه.. اما آخرش همشو گوش میده ..پسره با من حرف میزنه راجه به احساساتش، و حرف های منو میشنوه.

آخر همه اینکه باید کلی آدم این هفته ببینم. این هفته رو دوست ندارم. احساس پوچی و تهی بودن میکنم. کاش بتونم خوب جمش کنم.

Thursday, May 5, 2011

همه زن های درون من.. و بیرون من ..

دلم آشوب میشه. 
گاهی که میشینم به ترس هام فکر میکنم. 
به ترس های انتزاعی 
به مرز هایی که هیچ موقه ذهنم ازشون رد نشده 
به دنیایی که توش جای من خالیه 
به استاد ارشدم ایمیل زدم.
گفتم چیزایی که یام دادی دارم استفاده میکنم..
اونایی که یاد نگرفتم مجبورم باز تمرین کنم تا یاد بگیرم!
زندگیم همینه.. هر چیزی که بلد نیستم
اونقد میاد پوکم میکنه
که مجبور شم یاد بگیرمش..
حالا اینا رو ول کن.
نفس عمیق بکش.. میکشم
چشماتو ببند..میبندم
حتا اگه اون اتفاق ها همشون بیفتند
حتا اگه..
من همین جام.

Wednesday, May 4, 2011

هستم همین دور و برها

اومدم بگم خوبم.
فیس بوک نیستم چون خیلی وقتم رو میگرفت از وقتی نیستم خیلی بهتر کار میکنم. 
همین دیگه. 
رفتنی شدم.. ۱۸ می. اره .. میشه ۲۸ اردیبهشت .. برگشتنم  ۲۳ نوامبره فک کنم میشه اول آذر،
دلم نمیاد به پسره بگم هنوز ..
همین دیگه..