Thursday, September 27, 2012

1


 ما تغیر میکنیم . احساساتمون تغیر میکنه و این یک چیز طبیعیه. 
 در هر اتفاق تازه پیامی نهفته است.  


Wednesday, September 26, 2012

آپ دیت

١ دو نفر در فیس بوک منو بلاک کردند. هر کدومشون منو یاد یک دنیا خاطره  میندازه 
 خب شما خانوم، شما آقا حقتونه دیگه من رو نخواین. من دلم براتون تنگ شده اما هنوز نمیتونم بیام با ها تون حرف بزنم. هنوز خیلی آماده نیستم . 

٢ راجه به کلاس زبانم باید بنویسم . راجه به معلم مون و احساسی که بهش دارم 
راجه به دوستام و هم کلاسی هام . معلم مون مثل معلم مدرسه ابتدایی میمونه با همون آرامش و نقش شبیه مادر. مادر دوم. صبور و با حوصله . با ما همه یک جور برخورد میکنه . به اونی که درسش بهتره بیشتر توجه نمیکنه . همه رو دوس داره . همه خیلی دوسش داریم . 
امضا جم کردیم که برا ترم بعد  هم بمونه . قرار شد آخه یکی دیگه بیاد جاش 

 ٣  یک جاهایش دلم خیلی تنگ میشه . برای دوستانم برای کسانی که باهاشون بزرگ شدم. برای شیطونی و بازی باهاشون . برا نشستن دور هم و چایی خوردن . آیا این دلتنگی با من برای همیشه میمونه ؟ آیا این همون بزرگ شدنه  ؟ ساناز سروناز رفتن مدرسه . دوستاشون رو دیدن. انگار تابستون اون ها رو از بخشی از زندگیشون جدا کرده بود.. حالا هر روز همو میبینن .. تا ابد .. دنیا برای یک آدم مدرسه ای که ته نداره ..  پیشدانشگاهی آخر بزرگ شدنه برا اونا .. 


٤ با یک آدم خوبی آشنا شدم که من رو با یک رسم خوب آشنا کرد. امیدوارم بمونه تو زندگیم. 

٥ نمیرم حالا حالا ها ایران . اینکه اونقدر میمونم تا این درس برا همیشه تموم شه یک حس امنیت خوبیه. انگار دارم بلاخره  آخر ماجرا رو میبینم. 

٦ زندگیم در تغیره. باشه . خوبه . 

٧ راجه به درس و کار دوس ندارم حرف بزنم. تکراریه ..

٨ منتظرم. این ژانر انتظار هم تو زندگی من دایمی شده ..منتظرم و میترسم. تو دلم یک عالمه شادی زندانی کردم .. میترسم قبل اومدن سمانه شادی رو شروع کنم و نیاد. میدونم میاد.. نمیخوام اصلا فکر کنم. هر روز که سایت سفارت رو میبینم و هنوز آپدیت نکردن چون نمیخوام ببینم که هنوز نیومده میگم خوب دیگه امروز چک نمیکنم.. و بعد  هر بار که میرم میل چک کنم مثل آدم های مسخ شده اون رو هم.. یک دور باطل شده ..این آدم خیلی تحملش بالاست . اگه من بودم دیگه الان قطع  رابطه کرده بودم با خدا و پیغمبر .

٩ منتظر آینده خودم هم هستم. دلم میخاد بدونم بعدش چی میشه 

١٠ تهمینه یک کار کوچولو پیدا کرد که امن و خوبه  :)  همه راضی ایم. آرزو میکنم همین جور بیشتر و بیشتر هر روز چیزی خوب براش بیاد..  

Tuesday, September 18, 2012

ندارم

خیلی وقته میخام بنویسم اما نمیدونم از روزمره بنویسم یا از ته روح خودم 
شیر میخورم این روز ها و ناخن هام خوب رشد  میکنند، خیلی وقت بود ناخن هام محکم نبودند چون شیر منظم نمیخوردم. حالا البته میشه لاک زد و لذت برد.
دلم برای یک ادمی تنگ شده که صد ساله انگار ازش خبر ندارم. نمیتونم ازش خبر بگیرم .. دسترسی ندارم بهش.  البته در این دنیای مدرن همیشه تهش میتونی اسم یارو رو گوگل کنی و یک آدرسی پیدا کنی از جایی که کار میکنه و یک نامه بنویسی در بدترین حالت. اما از این کار میترسم ، از اینکه نامه ام رو باز نکنه . یا بخونه و جواب نده.. یا ببینه دلم چقدر تنگ شده و به روی خودش نیاره. در واقع دل من برای محبت شدن از طرف اون تنگ شده برا همین از واکنش اون میترسم.
میبینی .. بعضی  روزه تو فاز تحلیلم .. کارش ندارم میزارم یکم تحلیل کنه ، خسته میشه ول میکنه. 

این روز ها فشار پایان نامه خیلی کم شده . این هفته از فردا یک کنفرانس شروع میشه در همین موسسه خودمون که رییس من درگیرشه و من وقتی سر رییسم شلوغه احساس تعطیلات میکنم.
حرف زیادی ندارم . 


Monday, September 10, 2012

این سر شوریده باز اید به سامان ؟؟ اید ؟



و الان . به خودم نگاه می کنم. میدونی حالم چطوره؟ انگار دارم خواب آلود تو بیابون  برهوت راه میرم . هیچ گیاه سبزی باقی نمونده و من به شدت خوابم میاد. اما میدونم خوابیدن هیچ فایده ای نداره. نه اینکه خوب نباشه فایده نداره.. فایده صرفا 

نوشتن؟! ازش فرار میکنم. میدونم بنویسم آروم میشم. اینجا نه .. تو اون دفتر های کوچک خودم. اما بد جور شده.. در میرم و نمیخوام با بیداری مواجه بشم. بین خواب و بیداری نگه میدارم خودم رو .. از بیداری میترسم. 

از یک طرف دارم مرز های خودم رو جمع  میکنم یک طور خوبی . دارم از دور یک آدم منسجمی میبینم. آدمی که در ١٧ سالگی از پیش من رفت. همون سالی که برای اولین بار عاشق شدم . دیگه اون آدم آرام به من برنگشت، همه ١٠ سال گذشته من حالم بد بود . همیشه اضطراب داشتم .. 
حالا از دور  میبینمش اما خوابم میاد.. خیلی هم پایه بیداری نیستم .. راضی  ام از  گیجی ..

منتظرم که از آسمان یک باران حسابی بیاد . هم من بیدار میشم هم زمین سیرآب.   



Sunday, September 2, 2012

trying to make my Sunday



صبح یکشنبه رو نشستم دوباره مثل دیروز به خودم پرداختم ومثل دیروز مطمئن شدم که روزم رو قراره مفید بگذرونم. چند تا برنامه شاد و تفریحی هم چپوندم تنگ روزم. مثل دیدن کارتون مریندا تو سینما و رفتن کوتاه یک ساعتی به موزه عکاسی که سر راه بود و من این نمایشگاه جدیدش رو دوس داشتم و هی به خودم میگفتم برم دیگه.. قبل همه این پلن های خوب تصمیم داشتم بشینم و این فصل مونده  پایان نامه رو تموم کنم ولی تو خونه هی دپرس میشم تنهایی  بشینم روز تعطیل پای کار. پا شدم جم کردم رفتم ی کافه سر کوچه . بعد سرحساب کردن  قهوه و کیک دیدم پول همراهم نیست .. مغزم شروع کرد به  غر .. با خجالت برگشتم خونه و کیف پول فراموش شده ام رو برداشتم . حالم دوباره به هم ریخت. این روز های قبل پریودی  مستعد راحت از دست دادن تعادلم هستم.
برگشتم پول قهوه رو حساب کردم و تندی نوشیدمش و با دوچرخه اومدم این کافه-بار دنج آروم تو این کوچه پس کوچه های نزدیک خونه نشستم . از اون جاهایی که بلندت نمیکنن تا ابد.  یک خانوم میان سال  فک کنم عرب با ماتیک قرمز و پیرهن قرمز و عشوه خوب اینجا رو اداره میکنه .. شروع کردم با آرامش کار کردن..

بعد یک ساعت و نیم  امروز داشت روز خوب و آرامی  میشد . این مغز من بعد  چند ساعت نا آرامی بلاخره تونست از خودش رضایت در کنه که یک بچه با تفنگ اسباب بازی حباب در بیار صدا تولید کنش چنان رفت رو اعصاب من که نگو. یعنی اعصابم خورد نشد.وسط نوشتن یک جمله یک کلمه میخواستم که به ذهنم نمیرسید و قیژقیژ تفنگ حباب در آر بچه هه هی کلمه ها رو با خودش میبرد... هر چی سعی میکردم رد یک کلمه رو بگیرم نمیشد..  مغزم هی صدا میکرد. این مامان و باشم با شادی و خرسندی داشتن ناهار میخوردن . انگار نه انگار داره تو گوششون با اون اسلحه شکنجه  روان هی حباب تولید میکنه .. یکم بعد اینکه من فهمیدم نمیتونم اینجوری تمرکز کنم و دست از کار کشیدم  پا شدند که برند ... آخیش که رفتند.. منم جمله های آخر فصل شماره ۷ رو تموم کردم و حالا فقط فصل مقدمه مونده . و یک عالمه تغیر و تصحیح .

یک اعترافی باید بکنم اینجا. که من برام خیلی سخته قبول کنم یک چیزیم خوب نیست. مثلا وقتی دارم اصلاحاتی که یکی از دوستام پیشنهاد کرده به متن وارد میکنم هی از خودم حرصم میگیره که گرامر زبانم احمقانه ایراد داره. بعد این ایراد ها به طور مستمر در تمام متن تکرارشدند. اما نمیشه با یک کلید همه غلط ها رو جایگزین کرد . باید بری هر کدوم رو کنترل کنی..
بعد من اینقد غر  زدم سر خودم تا یک فصل رو تصحیح کنم. هی به خودم میگفتم که الان اون دوستم که اینو صحیح کرده فک میکنه من خیلی احمقم. بله به همین راحتی به کل وجودم برچسب حماقت زدم. به همین آسونی  این همه تلاش که در تمام این سال ها کردم برای آدم شدن رو با یک تصحیح پایان نامه به کلمه احمق مزین کردم.  آخه باور کن همین قدر رفت رو اعصابم .برام سخته به خودم راحت اجازه بدم که بلد نباشم و از یکی یاد بگیرم.

اما با همه این ها باید بگم که من از خودم خیلی راضی ام . از یک جهات های دیگه ای . اینکه دارم زندگی مو جمع میکنم و بعد اون همه حال به هم ریخته تونستم یک سر و سامون نسبی بگیرم خیلی راضی ام . نمیدونم قدم بعد چیه . نمیدونم فردا کار درست و راه درست کدومه. میرم با آدم ها مشورت میکنم.. اما تا اینجا خیلی خوب بود. اومدم اینجا از خودم  تشکر کنم. بیشتر از همه از اینکه به خودم اعتماد کردم و به حرف های دلم گوش دادم و از اینکه هر بار که حالم بد شد نوشتم و باور کردم که نوشتن روزانه حالم رو بهتر میکنه.. از خودم راضی ام .

پینوشت. از وقتی دارم پایان نامه مینویسم هی دقت میکنم که پاراگراف ها مرتبط باشند . دیروز داشتم کتاب میخوندم از دست مترجم و ویراستارش عصبانی شدم که اینقد کتاب رو بی سر و سامون دادن زیر چاپ. هی من خواننده گمراه میشدم.. حالا ببین ی دو روزه دارم دقت میکنم به نوشتنم چقد بی جنبه شدم ها.. یادم افتاد به مسعود و تلاش های پر ثمرش برای ادبیات فارسی و غلط های ویرایشی و نگارشی ام که تو همین متن هم میشه دیدشون .

کارم تموم شده .  برم دیگه


پی نوشت ٢ . موزه عکاسی همه اش راجه به مدل های عریان و س ک! س بود . آقای عکاس اسمش  هلموت نیوتن بود مال دهه ٨٠ و بخشی از  فانتزی های رایج   اون زمان رو عکاسی کرده بود. جالب بود و مهیج اما  دیگه آخراش سخت شده بود بین آدم ها ..عکس های زن های مهیج کاملا  برهنه رو تماشا کردن.