Thursday, February 24, 2011

طرف راست فک من درد میگیرد.

=هی به خودم میگم باید مرتب بنویسم. اما گاهی نمیاد. گاهی که سرم شلوغ مهمونامه.. گاهی که سرم شلوغ رفتن مهمونامه گاهی که سرم شلوغ خودم میشه..
علاقه ای ندارم گزارش بدم از دو هفته گذشته، ترجیهم اینه که همین الان رو بنویسم.
گوشی چپ لب پایینم از تو دهن ی چیز قلمبه ای شده که هی میشه باهاش بازی کرد.
طرف راست فکم از دیشب به طرز بدی درد میکنه.
=احساس میکنم دوست دارم اونقد ورزش کنم که دیگه هیچی انرژی نمونه تو وجودم. بدش دوش گرم بگیرم و به یه خواب طولانی فرو برم.امروز تو آفیس مایو ندارم .. کاش بشه از یکی قرض گرفت رفت شنا.
هه
=دیشب با یه گروه آدم رفته بودیم شنا. من خوشال بودم اونی که عینکی بود مجبور بود عینکش رو برداره و کلا نمیدید. من از خدای بزرگ سپاسگزارم که بعضی آدم ها رو عینکی آفرید. چون اگه دید چشمشون کافی بود دیگه آب و خشکی براشون یکی میشد.
آی فککم .
به جهنم که مردم آدرس اینجا را دارند و پس فردا عینکی با من بیشتر از اینی که هست لج میشه . به خود جهنم.
=یک چیزی رو من همینجا بگم به دوستم نر-گس-
دختر خوب. همیشه اون چیزی که تو میبینی واقیت نداره و آدم ها اونقد که نشون میدن خوشحال نیستن.اگه تورو ی جا بازی ندادن خداییش هیچی رو از دست ندادی.
=هم کار جدید از ایران اومده. الان از گروه ۴ نفره ما ۳ نفر ایرانی هستیم. مملکته داریم؟
غلط املایی رو ببخشین

Monday, February 7, 2011

berlin hochschule اسم اونجاییه که میرم


نشسته ام پشت میزم. از علائم افسردگی اینه که آدم میچسبه به یه گوشه خونه و همیشه همون کنج با اینترنت ور میره. حتا جرات نمیکنه جای دیگهی تو خونه بشینه.. اما من اونجا ننشستم !
خواستم چند تا چیز کوچولو تلگرافی راجع به کلاس نقاشی ام بگم، من جوون ترین آدم اونجا هستم. نفر بعدی همسن مامان منه و مسن ترینشون هم امروز فردا میمیره. یعنی اغراق نمیکنم به خدا..خانومه پیر چروک سفید خیلی آروم بود.. دیدی آدم ها خیلی پیر که میشن خیلی کند میشن!؟ اره خلاصه.. اینا رو من باب تمسخر نمیگم .. بر عکس .. میگم که واسه پیری مون نگران تنهایی نباشیم.. میتونیم یه کار جدید رو از اول شروع کنیم به یاد گرفتن..
جالبش اینه که یارو تو ۶۷ سالگی تازه خلاقیت هم نشون میده.. یعنی من همش اونجا درشگفتم ..
حس دیگه ای که انجا جریان داره اینه که آدم ها تلاش میکنن که قشنگ نقاشی کنن اما هیچ بلند پروازی ندارند. انگار واسه پیشرفت و سرعت نیست که اومدن. فقط اونجان که نقاشی کنن . حتمن هر کدومشون یه دلیلی داشتن که اومدن .. اما مثل هم سن و سالای ما روحیه تلاش و دویدن و رسیدن و اخ دیر شد اخ هنوز مقاله ندادم اخ هنوزفلان کتاب رو نخوندم بدوام تا ماه آینده این همه یاد بگیرم نیستن.. اصلن نیستن. میری اونجا فک میکنی جهان وایساده اون بیرون و هیچ عجله ای برای تموم شدن و مرحله بعدی زندگیت نداری. هیچ سرعت اضافه ای لازم نیست .

دوست ندارم اینجوری بگم.. والی انگار اگه خیلی عجله کنی به آخر آخر میرسی .. کلش تموم میشه ..اینجوری اولش آدم یکم احساس پوچی میکنه.. بعد یهو اون وسطا رنگای شفاف آبرنگ که قاطی میشن یه شوقی میاد تو دل آدم .. انگار همش همینه دیگه.. به این خوبی تازه.. زندگیه ..
اخرشم یکیشون نقاشیش اونقد قشنگ میشه که من ذوق میکنم آدم وقتی اون قد پیر بشه باز هم میتونه کارای هیجانی بکنه.. (یکم هم حسودیم میشه)
مامان بزرگ من الان تقریبن ۶۰ سالشه.. من وقتی کلاس دوم راهنمایی بودم یعنی ۱۳ سال پیش بابا بزرگم مرد. بی اغراق میتونم بگم مامان بزرگم از ۴۷ سالگیش تا ۶۰ سالگیش هی هر روزبیشتر ایراد گرفت و خونه نشین شد و مریض شد و غر زد و من میتونم بگم خود کشی تدریجی کرد .. هنوز زندست اما روحش مدت هاست مرده ..مامان من هم کلن از مامانش خوب یاد گرفته منفعل باشه.. خاله هام هم همینطور. میدونم زن های زیادی تو ایران اینجوری نیستن (همین مامانی مریم یا خاله بابای سمانه !!!) اما جامعه ی کوچیکی که من از توش امدم خیلی منفعل بود ..
فک کن خانوم معلم نقاشی ما چقد احساس مفید بودن میکنه وقتی تو همون ۶۰ سالگیش به ماها آب رنگ یاد میده.

من اونوقت تو ۲۶ سالگی .. دچاره ی افسردگی های پنهانی هستم که روزی قبل پریود شدنم میخزن ازدرز ها میان بیرون.. میترسون منو و به گریه میندازنم. بعد من که مثلن آدم بسیار شجاعی هستم و تازه از کلاس نقاشی اومدم که همه توش خیلی با شهامت دارن با پوچی و بی هودگی مبارزه میکنن اشکامو پاک میکنم چایی میزارم.. پا میشم از رو تخت و میام پشت میز که هم به احساسات مسموم غلبه کرده باشم (اشاره به اون بالا که گفتم ) هم یاد خودم بیارم که اول و آخرش همینه . خوب باشم بد باشم اصلش تفاوتی نمیکنه.. ول کن بذر خوش بگذره.. لا اقل بد نگذره..
به محض اینکه خودم از نقاشی که کشیدم راضی شدم میزارمش اینجا .
اعتراف میکنم که موقه نقاشی مغزم در حال خاله بازی کردنه و هی از چیزایی که میکشم داستان میسازه !!!
در روز های آتی راجه به مهد کودکی که میرم مینویسم و چند دلیل اینکه چرا سیستم این آلمان اینقد کارامده رو میگم. (به علت مهد کودک درست حسابیه!!!)
دیگه اینکه به طور کاملن ناگهانی به خودم پاتک زدم و تصمیم گرفتم برم ایران.. آخه من یه عالمه قاطع بودم که اصلن چرا آدم هی باید زرت زرت بره و من نمیرم و این حرفا،،،بد یهو دیدم یواشکی گوشه ذهنم چمدون رو بستم بلیت هم گرفتم و به بخش تصمیم های جدی مغزم هام اصلن نگفتم.. خیلی هم خوب :)
ی باری هم راجه به سمانه مینویسم. فک کنم بهش بگم خودش بنویسه من اینجا پابلیش کنم .

برم دیگه.
شب خوش

عکس هم تصادفیه ربطی به کلاسمون نداره .. آدم های کلاس ما پیر ترن !!

Wednesday, February 2, 2011

امروز

امروز دفاع کاروله . الان مامان باباشو دیدم.. خیلی هیجان انگیز بود.. اولن که هردوشون کاملن پیر بودن. یعنی مو سفید و مسن . (مامان بابای من خیلی نسبت بهشون جوونن ) .. من هروقت میخام آلمانی حرف بزنم بدون فکر، یه سوتی عظیم میدم . الان من خودم رو چنان به اشتباه معرفی کردم که نگو ..
دیشب رفتم خونه علی یار . یه ۲ ساعت کامل با بچه ها بازی کردم. شب تو راه علی منو تا راه آهن رسوند.. تو راه میگفت آدم تا وقتی بچه نداره.. مشکلات داره اما نمیدونه علتش چیه اما وقتی بچه دار میشه مشکلات داره و علتش هم کاملا مشخصه !!
دیگه اینکه هفته ای ۲ بار میرم رو تخت ماساژ دراز میکشم و وقتی که پا میشم مغزم و بدنم سبکه..
اصلن امروز رو دوست دارم کلن سبکم !! خوبم.. هوا هم یخ نیست . جهان آرومه .
آخر هفته دیگه سمانه میاد. فکر کنم کلن یک هفته پیشم میمونه..
میمون ها بهش ویزای یک ماهه دادن.. ما فک میکردیم یک ماه و یک هفته وقت داره..
با پسره آروم.
از وقتی از اتریش برگشتم و تمام اون فکر ها رو با خودم کردم خیلی بهترم. ..
یکی ۲ تا مساله بنیادی این وسط هست..همیشه یک مساله بنیادی هست.. اما هر بار مدلش فرق داره. من دیگه داره دستم میاد اصل قضیه!!
برم یکم تا ۲ ساعت دیگه کار کنم.

Tuesday, February 1, 2011

۵ شنبه ها

از این ۵ شنبه ۹-۱۱ صبح میرم یه مهد کودکی. سوای همه حس خوبی‌ که دارم نسبت بهش.. به خودم امروز که پایه اون کاغذ رو امضا میکردم گفتم من خودم مرض دارم. خودم همیشه از خانواده شلوغ شکایت کردم.. از اینکه از کلاس سوم ابتدایی تا همین الان نسل به نسل بچه کوچیک تو خانواده دیدم و بازی کردم و هی‌ مراقبشون بودم!! شکایت دارم.. الان که یه چند صباحی زندگیم آرومه خودم رو اندختم تو مهد کودک.. اون از نوع آلمانیش. اما ببین از یه حقی‌ نمیتونم بگذرم.. اینکه بچه‌هاشون همشون عین کارتون میمونن.. مامانی و مو طلائی .. آخ من فقط میرم اونجا ازشون عکس بگیرم. !!!

دیشب نزدیک به ۹۰۰ متر شنا کردم و ۲ بار هم پریدم تو ۳ متری از رو تخته.. بله من یک قهرمان هستم. که تا قبل تابستون اگه منو مینداختین تو ۱۸۰ سانتیمتری غرق میشدم. یعنی‌ یکی‌ باید منو از تو استخر جم کنه ..

احساس می‌کنم هیجانی ندارم دیگه.. دیشب یه خواب خیلی‌ بد دیدم و صبح احساس پوچی کردم. در کنار اینکه کارم داره لنگ لنگ پیش میره.. هی‌ همه روزی هفته سر خودم رو شلوغ می‌کنم.. ی‌جوری اصلا نمی‌فهمم کی‌ گذشت..

یکم غر زیادی می‌‌زنم نه؟ خودم میدونم. همهچی سر جاشه.. تفریحم.. درسم.. زندگیم.. پولم..