Wednesday, February 2, 2011

امروز

امروز دفاع کاروله . الان مامان باباشو دیدم.. خیلی هیجان انگیز بود.. اولن که هردوشون کاملن پیر بودن. یعنی مو سفید و مسن . (مامان بابای من خیلی نسبت بهشون جوونن ) .. من هروقت میخام آلمانی حرف بزنم بدون فکر، یه سوتی عظیم میدم . الان من خودم رو چنان به اشتباه معرفی کردم که نگو ..
دیشب رفتم خونه علی یار . یه ۲ ساعت کامل با بچه ها بازی کردم. شب تو راه علی منو تا راه آهن رسوند.. تو راه میگفت آدم تا وقتی بچه نداره.. مشکلات داره اما نمیدونه علتش چیه اما وقتی بچه دار میشه مشکلات داره و علتش هم کاملا مشخصه !!
دیگه اینکه هفته ای ۲ بار میرم رو تخت ماساژ دراز میکشم و وقتی که پا میشم مغزم و بدنم سبکه..
اصلن امروز رو دوست دارم کلن سبکم !! خوبم.. هوا هم یخ نیست . جهان آرومه .
آخر هفته دیگه سمانه میاد. فکر کنم کلن یک هفته پیشم میمونه..
میمون ها بهش ویزای یک ماهه دادن.. ما فک میکردیم یک ماه و یک هفته وقت داره..
با پسره آروم.
از وقتی از اتریش برگشتم و تمام اون فکر ها رو با خودم کردم خیلی بهترم. ..
یکی ۲ تا مساله بنیادی این وسط هست..همیشه یک مساله بنیادی هست.. اما هر بار مدلش فرق داره. من دیگه داره دستم میاد اصل قضیه!!
برم یکم تا ۲ ساعت دیگه کار کنم.

No comments:

Post a Comment