Saturday, April 30, 2011

یه شب ماه میاد؟؟ نمیاد

از مهمومی کارول برگشتم. خیلی خیلی خوب بود. اصلن چجوری میشه آدم با آدم های سرتا سر دنیا این همه میتونه حرف بزنه و هم دردی کنه و جک بگه و بخنده و  احساس فاصله نکنه؟ پاسخش ساده است. آبجو.. آبجو، .. یک دل صاف و روحی شاد.
من دوست نداشتم برگردم.. من به زور کندم اومدم. 
خونه خالیه و نا مرتبه. من خالم و نا مرتبم. من خالی ام و کاش میتونستم گریه کنم. کاش اصلن برگردم برم مهمونی.
زود اومدم که این خونه رو تمیز کنم.این خونه نا مرتب نا امن تنها رو 
اصلن زندگی چه معنی داره وقتی تنهایی ؟
یک جوری انگار یو روح و رنگ رو ازش میگیرن 
من همین جا تصمیم میگیرم که اگه روز های پیریم تنها بودم خیلی متشخصانه  و با قدرت و اراده به زندگیم پایان بدم. 
امشب فلورین میگفت من پیر بشم میشینم رو بالکن و به همسایه هام شلیک میکنم! بعد این که ی عالمه باهاشون دعوا کردم!! ترکیدم از خنده
من برای چی اصلن دارم اینا رو مینویسم؟ 
خوب نیستم. حتا دلم برای ۱۴ سالگیم که بابا تازه از جنوب برگشته بود و بنز خریده بود و ما خوشبخت و پولدار بودیم و همش تو ماشینش یا خودش آواز میخوند برامون یا سیما بینا یا نوش آفرین میزاشت تنگ شده.
من دلم تنگه 
من خیلی دوست ندارم خودم رو 
خیلی این سکوت رو نمیتونم تحمل کنم. 
کاش من یک انگل بودم. یا به یک میزبان میچسبیدم یا میمردم. اصلن فک کنم یک انگل روحی ام .
انگل روحی پرکوهی.
بگذریم. الان فرزانه انلاینه و من دوست دارم به جای تمیز کردن خونه برم باهاش حرف بزنم و اصلن فک نکنم که باید افکار مثبتی داشته باشم و بعد هم بخوابم. 

اصلن من چرا زود اومدم؟ من هنوز میتونستم تو آشپز خونه خونه کارول با حلیم و پل و فلو مشغول حرف زدن راجه به پیری یا مسخره کردن ریاضی دان ها یا هر چیز دیگه ای باشم.. میتونستم دومین آبجو ام رو برداشته باشم .و یکم بستنی بریزم و از مادلین و اون پسره که اسمش یادم  نمیاد  و مسیرشون با من یکی بود  خدافظی کنم بگم من دیرتر میام.
من هیچ تصمیم ندارم آدم مفید و سازندهی باشم. 
اصلن دوست ندارم.
یه چیز دیگه هم هست که چون کسی نست بهش بگم اینجا مینویسم.
دوستم تازه بهم زده با دوست پسرش . هر وقت میبینمش از آزار هایی که تو رابطه اش دیده میگه. از دوست پسرش که خیلی اذیتش کرده.. منم هی فک میکردم گناهی.. اخی ..
به پسره که گفتم زیر بار نرفت. گفت خودش هم نقش داشته.. حالا به تو نمیگه ،،
پیش اومد جایی بیشتر با این دوست وقت گذروندم.. وااااای .. خیلی کنترل گر بود. من احساس میکردم که این داره هی برای من تصمیم میگیره.مثلن هی تن تن غلط های اینگلیسی منو تصحیح میکرد.. اومدم جلوش یه  ایمیل جواب بدم بهم هی دیکته میکرد چی بگم بهتره !!!!. من یهو دیدم اصلن نمیتونم حرف بزنم.. بسکه کم کرد اعتماد به نفس منو. یکم فک کنم حق داشت پسره .
هیچی خاله زنکیم اومد.


Friday, April 29, 2011

Flash back

از وقتی پسره رفته روزهای خیلی مفیدی دارم. کسی نیست که صبح به هوای اون دیر بیام.. ظهر با اون بریم ناهار.. عصر بریم کافه و آخرش هم زود بریم خونه.
کسی نیست همه فضای ذهن منو پر کنه و من میفهمم در اطرافم چی میگذاره! 
عجیبه. دفه اوله بعد از آشنایمون من تو برلین تنهام. و انگار من رو برگردوندند به روز های آخر دوستیم با سیامک. 
احساساتم وافکارم  مثل ادامه یک فیلم یا نوار که استپ شده بود الان به جریان افتاده. حتا خود پسره اندازه اون روز ها دوره ازم!! حس عجیبیه..
ولی زندگیم مفیده. اصلن انگار علافی ممنوع شده.
زود میام کار میکنم. ناهار هم رو تنها میخورم و شب دیر میرم. علاقه ای به خوابیدن ندارم و از ۷-۸ صبح بیدارم کلن. همه کارایی که عقب انداخته بودم انجام شد.
گزارش کذایی نوشته شد.
قرارداد خونه با مستاجر جدید بسته شد(۳ هفته هاست که هی عقب میندازم). 
با دوستان و خانواده به طور مبسوط حرف زدم. 
ظرف هایی که از هفته قبل جم شده بود و خیلی بو میداد رو شستم! 
همه لباس های پراکنده در همه جای خونه رو جم کردم رو تخت!
و مهم تر از همه اینکه از کارایی که کردم راضی ام.
امشب خونه ورونیکا میریم که گود بای پارتی کنیم. (داره خونه اش رو عوض میکنه)
فردا صبح خونه رو تمیز میکنیم و ظهر هم میریم خونه کارول باربیکیو. به مناسبت اینکه خونه اش رو عوض کرده و با دیمیتری هم خونه شده و آپارتمان ۲ نفره خیلی خوشگلی دارند در طبقه ۶ ام و با یک بالکن پر از آفتاب. 
 دیروز با آشپز خیلی ماهرمون حرف میزدم. قرار شد قبل از رفتن به سفر یک روز از صبح برم تو آشپز خونه اش و باهاش آشپزی کنم و به هم کار هام غذا سرو کنم !!! فک کن به همین راحتی مردم منو رو به همه جا راه میدند. 
این وسطا یادم که میفته چقد پسره تو زندگیم هست باورم نمیشه.. انگار ازمن یه  فیلم نشون میدن که من نمیدونم کی این فیلم رو بازی کردم. انگار ی جوری زمان و مکان قاطی شده.
باید بلیط سفر بگیرم. بلیط سفر..


Thursday, April 28, 2011

برای پسره در پرتقال ! (سطح احساس !)

 این هم تقدیم به پسره که رفته پرتقال و من اینجا تنها شدم. حالا شاید اینو براش بخونم زود برگرده. 
روزای سخت نبودن با تو،
خلا امید و تجربه کردم
داغ دلم که بی تو تازه می شد، 
هم نفسم شد سایه ی سردم
تورو می دیدم از اون ور ابر ها،
که می خوای سر سری از من رد شی
 
آسمون و بی تو خط خطی کردم،
چه جوری می تونی اینقده بد شی
چه جوری می تونی اینقده بد شی
 
سکوت قلبت و بشکن و برگرد، 
نزار این فاصله بیشتر از این شه
نمی خوام مثل گذشته که رفتی..
 دوباره آخر قصه همین شه

روزای سخته نبودن با تو،
دور نبودنت و خط کشیدم
تازه م
ی  فهمم اشتباهم این بود
 چهره ی عشقم و غلط کشیدم

عشق تو دار و نداره دلم بود،
اومدی دار و ندارم و بردی
بیا سکوتت و بشکن و برگرد،
که هنوزم تو دل من نمردی
 که هنوزم تو دل من نمردی

البته غرض فقط آهنگش بود. گفتم غزلش رو هم اینجا بنویسم. 
شما هم اینو نخونین برین آهنگش رو گوش کنین.

Wednesday, April 27, 2011

پیش از سفر ۲

امروز با بچه ها راجع به گواهینامه راننده گی حرف میزدیم . یکی گفت تو امریکا هزینه اش کمتره نسبت به آلمان. 
کلن فک کنم بد نباشه پیگیری کنیم این رو .
و موتور سیکلت سواری رو هم . 
و هم خونه داشتن خارجی داشتن رو هم .
و خریدن روزنامه اینگلیسی و خوندنش (مثلن نیویورک تایمز).. تو این آلمان تو دلم موند روزنامه بخرم بخونم.. بفهمم الان دنیا چه خبره..
این ها الان در سر ماست. مینویسیم که پس فردا یادمون بمونه.

پ. مریم، خوبم. متوجهم که همه چی خوبه. متوجهم که خیلی جهان داره بهم حال میده. متوجهم که آدم های خوبی در اطرافم هستند. 
پ ۲. یکم بچه جو گیر شده سر این سفر . شما ببخشینش

Tuesday, April 26, 2011

در ایام بعد از تعطیلات

۱- خبر مهم اینکه بلا خره ما هم مجوز گرفتیم بریم ینگه دنیا رو ببینیم.  معلومه که خوش حالیم. کلی هم برنامه
 در این سر ماست. به همه دوستان قول میدم حد اکسر استفاده رو از لحظه لحظه سفر ببریم. قول میدیم که وقت دپ زدن زیاد چس ناله نکنیم. قول میدهیم که دم رفتن خیلی خودمان را آزار ندهیم چرا که میدانیم آدم گهی میشویم در روز های رفتن. 
۲- سفر پراگ خیلی خوب بود، تا الان پراگ قشنگ ترین جای اروپاست به نظر من، (که البته هنوز پاریس رو ندیدم) هم سفر های خوبی هم داشتیم. بعد مدت ها با چند تا آدم خل یک جا افتادیم که هر روز از شدت خنده مارو به زمین مینداختند. سفر اکتشاف های زیادی داشت.. از کنسل شدن هتل مون گرفته در روز رسیدن و ساعت ها گشتن دنبال هتل.. تا رفتن ناگهانی به است* ریپ کلاب و پیاده روی های روزانه و خوابیدن در یک هوستل خیلی خفن که تا وارد میشدی بوی علف از نوع کشیدنی همه جا رو میگرفت. و غذا های جدید و تصمیم ناگهانی من برای رقصیدن با یک عده آدم در خیابان!! من باید سر فرصت بشینم تا فضا از ذهنم پاک نشد یه گزارش کامل همراه با عکس اینجا بنویسم. یادم باشه از ویژه گی های مهم پراگ که تو ذهنم شماره زدم بگم..
چنان از فضای زندگیم در برلین دور شدم که خودم هم باورم نمیشد. به نظرم آدم اگه سالی ۳ تا از این سفر ها با این آدم ها ی پایه بره خیلی جوون میمونه. میگم پایه یعنی خیلی پایه. این هم سفر های من باربا پاپا بودند. هر جور شرایط عوض میشد اون ها هم عوض میشدند. بعد هم از هر سختی چنان جک میساختند که تا ساعت ها بساط خنده جور بود. اصلن دوست نداشتم برگردم! جای همه دوستان خالی بود مخصوصن رضوانی که هی یادش بودم.
۳- پسره امروز صبح رفت پرتقال برای یک سفر علمی ۵ روزه ! خیلی دلگیر این بودم که وقتی اون میاد من باید کم کم جم کنم برم. اصلن به نظرم این غیر منصفانه است. حالا البته که من کلی کار دارمکه میتونم سرم رو باهاش گرم کنم تا اون برگرده.. ولی کلن پروسه دور شدن یه جورایی شروع شده..
۴- امروز یک ناهار خوب خوردم. یعنی خیلی خوب. این خوشی هایی که هست رو آدم باید یک جا بنویسه تا یادش نره. ناهار برنج بود و گوشت گوساله که به سبک کله پاچه پخته شده بود با سالاد
۵- من در سفر که بودم بسیار آدم آسان گیری شده بودم و خوش بودم کلن. بعد که برگشتم تصمیم گرفتم در  یک آشپز خانه کار کنم و پشت میز بار بایستم و مشروب سرو کنم. البته همیشه میدونستم یک روز این کار ها رو خواهم کرد اما الان داشتم فک میکردم وقتی درس تموم باشه همیشه یک وقفه ۲-۳ ماهه ممکنه پیش بیاد تا آدم کار پیدا کنه و من میتونم در این مدت برم این کار ها رو بکنم که از پس حد اقل خرج ها بر بیام و یک مدت کار بدنی کرده باشم.
۶- باید اون گزارش هفته پیش رو تموم کنم.


Thursday, April 21, 2011

مقایسه علمی

دارم همچنان گزارش مینویسم.
احساس آرامش میکنم وقتی میتونم بدون محدودیت به فرمول هام شماره بدم.
یعنی حس پول خرج کردن بدون محدودیت دارم.
 

روز قبل تعطیلات

دیروز هیچ کار مفیدی نکردم . نه اینکه نخوام بلکه نمیشد. اصلن هر چی فک میکردم غلط بود. مینوشتم غلط بود.. 
آخرش کارول گفت من یک ساعت دیگه میام دنبالت بریم شنا. بشین این یک ساعت کار کن. من گفتم بیشتر از کار کردن احتیاج دارم بشینم فک کنم ببینم چرا اینقد غلطه همه چی.. خلاصه من نشستم و خیلی مفید فهمیدم گند از کجاست. 
شنا کردیم .. برگشتیم خونه. خسته بودیم زیاد.. تو برنامه ام بود شب یکم کار کنم ولی خیلی خسته بودم.. 
این شد که زود خوابیدم .. زود که میگم یعنی ۱۲.. یعنی در هفته گذشته همیشه ساعت ۲-۳ خوابیدم.. خلاصه 
سب که پا شدم دیدم هم خونه ام تمام شب رو بیدار بوده داشته سریال میدیده.. بدم گفت watch out.. مهمون داریم!! دیدم آقای ساختمون سازی که مدت هاست دارن خونه رو تعمیر میکنن و همه جا رو داربست کشیدن دیگه کم مونده سرش رو بیاره تو خونه سلام کنه..
من پوشیدم که برم مهد کودک.. در ساعت ۸ صبح (خیلی قهرمانم که ۷:۳۰ پا شدم ) بعد هم خونه ام رفت که بخابه..بله آدم وقتی میدونه رییسش نیست اینجوری شب بیداری میکنه تا صبح.. تازه به منم اسرار میکرد بیا از اول با هم بخوابیم ظهر پا شیم!!
من تو قطار تصمیم گرفتم که نرم مهد کودک و بیام کار کنم. چون خیلی عقبم و خیلی احتیاج دارم که بشینم تمرکز کنم. 
این شد که الان سر صبحه و من اومدم اول گوگل ریدر رو چک کنم دیدم کسی چیزی نوشته ..گفتم خودم این جا بنویسم که بازیگوشی نمیکنم و تا موقه ناهار مینویسم اون گزارش کذایی رو.
فردا عید استر اینجا شروع میشه و ۴ روز جهان تعطیله .. ما به پراگ میریم . اینه که روز قبلش رو باید کار کنیم.
خدافس 

Wednesday, April 20, 2011

ferferi

من یک آدم مو فرفری هستم. 
یک آدم کوچیک و بزرگ. 
وقتی فکر های احمقانه و ترس ناک و خجالت آور میاد تو ذهنم کوچیک میشم.
وقتی عصبانیم و خیلی اکسترمم فکر میکنم کوچیکم.. 
وقتی خودم رو گم میکنم و میخام تلافیشو سر دیگران در بیارم کوچیکم
.
گاهی هم بزرگ میشم
وقتی دلم تنگ میشه و آرومم احساس میکنم بزرگم.
وقتی میتونم بدون ترس ببخشم و بگذرم بزرگم.
وقتایی که آدم ها رو دوست دارم بزرگ میشم 

راستش وقتی میخام از بزرگ شدنم بنویسم سختمه 
بسکه عادت دارم کوچیک باشم.

Sunday, April 17, 2011

A springy letter to somebody who is so far and so close

این پست برای توست.  سما که ۲ بار به من زنگ زدی که یعنی کدوم گوری هستم... و من جواب ندادم..
سلام . خوبی؟ از حال من میپرسی ؟ خوبم. اینجا بهار شده. خیلی بهار شده. اصلن باورت نمیشه که این همه بهار میتونه خودش رو پخش کنه. البته که آدم وقتی ۲۷مین بهار زندگیشو داره میبینه باید بهار رو باور کنه. اما دلیل نمیشه حیرت نکنه. میشه؟

ببین حیرت من از گندگی این گلهاست. هر کدوم قد یه  کف دست بودن..
من برای اینکه تو رو بیارم اینجا پیش خودم برات هی عکس میگیرم . از وقتی بهار شده هوا هم گرم شده، ما میتونیم دوچرخه بازی کنیم. هفته پیش ۲-۳ روز با ۲ چرخه از ایستگاه راه آهن پتسدام تا آفیس رفتم.  پنشنبه  ساعت ۶-۷  هوا بعد از یه  بارون آفتابی شد. خیابون هنوز خیس بود و هوا هنوز یکم سرد بود. من این عکس ها رو وقتی گرفتم که با دوچرخه برمیگشتم. 



میبینی چقد گل داده درخت گنده؟ نگفته بودم بهت که من همیشه آرزو داشتم یک درخت مگنولیا ببینم؟ اینم همون درخته که از تو آرزوهای من در اومده. اون گل های گنده بالا هم مال همین درخته.
بدش رفتم پارک جنگلی جدید که برا خودم احساس اکتشاف کنم. راستش یکم داشت دیرم میشد..  بدش گفتم خب دفعه بعد با خوردنی میام که بیشتر بچسبه..
اینم ی عکس از این پارک جنگلی که دفعه اول بود رفته بودم.


میبینی چقد نور آفتاب از لای درخت ها خوشگله؟ میدونی چقد جهان زیره پای ادمه وقتی با دوچرخه تنهایی تو این جاده ای و هیچ کس نمیدونه تو کجایی؟ اصلن تو برنامه نبود که الان اون جا باشی؟
سمانه من خوش حال و خوش بخت بودم اون لحظه. 
شب که اومدم اونقد به پسره پزش  دادم که اونم گفت فردا با دوچرخه  می اد. صب مال اون رو هم با تلمبه پاد کردیم.. یادته از اون بار که با هم با دوچرخه رفتیم ۳ تایی برلین گردی بدش صبحانه خوردیم، باد چرخاش خالی بود. خلاصه نیم ساعت تو راه بودیم. ولی بلاخره خیلی خوش گذشت. اصلن وقتی من به طور نا محسوس بائس میشم پسره فعالیت کنه خیلی احساس خوبی میکنم.
این هم جاده آفیس درصبح جمعه  بهار



شب الواتی کردیم تا دم صبح ! هی فیلم ایرانی قدیمی و فردین و وحدت و ظهوری دیدیممم و هی خانوم هایی با دامن های کوتاه رقصیدن برامون . هی آهنگ قدیمی گوش کردیم..
سما  شنبه صبح من زود پا شدم رفتم شنا.. چون آفتاب بود و ظلم بود آدم تو خونه بمونه. بدش شد زمان  ناهار .
بعد از ظهر اول رفتیم تولد دختر یکی از دوستامون .بعدشم رفتیم  به دیدن اون دوستمون که بچه به دنیا آورد و وسط راه بودیم که تو زنگ زدی.  من ذوق کردم که تو به یاد من بودی در اون لحظه ولی میدونستم که نمیتونم تا یه عالمه بعد به تو بزنگم. خلاصه من در تمام اون مدتی که خونه دوستمون بودم بچه رو به کسی ندادم و هی به پسره میگفتم یکم شبیه من نیست؟ اخه خیلی شیرین بود. من نمیتونم بگم چه حس مالکیتی داشتم. شب که برگشتیم خوابش رو دیدم و صبح که چشم رو باز کردم حس کردم دلم براش تنگه.. باباش میگفت دیگه اصلن نمیفهمیم که در جهان مساله دیگه ای غیر از این کوچولو هم هست ..درس و کار...بسکه خوش اند الان.
سما  بعد از اونجا من به تآتر رفتم و خیلی خوش گذشت. اصلن یک چیزی بود. یک دختری اومد بند بازی کرد.. باله کرد.. خودش رو از ۶ متری پرت کرد تو سه متری با پاهاش از یه  بند آویزون شد.دل ما هررری ریخت . خیلی ما رو سرگرم کرد.. :))))
خلاصه این تآتر بخش های مختلفی داشت.. یک جاش دوستم آواز میخوند..
بعد ساعت ۱۱ تآتر تموم شد با دوستم رفتیم ی جا نشستیم تا ساعت ۱۲. اخه خیلی مهمه که آدم با عوامل اجرا کننده تآتر دوست باشه. خیلی با کلاسه بدش بیاد با آدم بیرون. ساعت ۱۲ رفتم پیش دوستامون و پسره.. دیگه خیلی دیر شد...
امروز دیر پا شدیم چون دیشب جنازه بودیم... 
قبل اینکه تصمیم به تلفن زدن بگیرم به اقسا آدم های مهم جهان پسره گفت با دوچرخه بریم بیرون؟ آفتابه.. منم پریدم از جام..یک عالمه رفتیم تا رسیدیم به یک بار.. پسره رفت پی کارش، منم نشستم تو بار  به هوای کار کردن.. یک ساعت و نیم کار کردم! 
خیلی سخت بود چون قبلش یک آبجو خورده بودم و بسیار سرم گیج ویجی میرفت. البته تمرکزم رفته بود بالا.. اما موقه تایپ کردن هی غلط مینوشتم.. منظورم از کار همون گزارش کزاییه. چون خیلی حواسم بود که بهت زنگ نزدم.  تو رو کنار خودم حس کردم و از اون بار عکس گرفتم که بهت نشون بدم کنارم بودی در یک شنبه بهاری 

 بدش کارم تموم شد رفتم دست شویی .. نمیدونی خیلی خوشگل بود اصلن. من اونجا حس کردم خیلی مهمه که اینا اینقد سلیقه به خرج دادن دست شویی زنانه رو اینقد خوشگل دکور کردن و هیچ کس نخواهد فهمید. این شد که ی عکس هم از اونجا گرفتم که اینجا منتشر کنم 
 اون بار - رستوران ایتالیایی بود..البته یکم نورش کم بود برا عکس ولی خیلی رومانتیک بود. نبود خداییش؟ 
تو راه برگشت بازم هی همه جا بهار بود ..


 با دوچرخه برگشتیم و بر اساس  حس جهت یابی و تئوری های مختلف پسره که عقیده داشت ما گم نخواهیم شد چون یک یارو یه  جا مقاله داده فرایند های رندوم فلانند  و آدم گم نمیشه .. من کلن خوش بودم .. برگشتنمون حتا کمتر طول کشید. رفتنی بر اساس گوگل مپ رفته بودیم!  آخرش بستنی خوردیم و احساس خوبی کردیم.
شب رسیدم زنگ زدم خونه.. خیلی طول کشید.. این شد که فک کردم دیگه تورو بیدار نکنم.. آخه تو فردا صب باید بری پژوهش  گاه/کده ..احساس میکنم کارمندی سما ..وظیفه شناس  و سحرخیز.

در آخراین آخرهفته آدم خوشبختی بودم.. فک کنم یک عالمه از این خوش بختی به خاطر بهاره. 
الان دیر وقته. منم چون امروز یک ساعت کار کردم الان فک میکنم میتونم خیلی دیر بخوابم. اصلن دوست ندارم شب هایی که آخر هفته تموم میشه و فرداش مجبوری بری سر کار. اصلن بیا ما یک عالمه دیر بخوابیم.
 پی وست : 
(۱) یک چیزی هی تو دلم بود که به مریم بگم . حتا اگه خیلی هم ساکتی..من مطمعنم که وقتی داری با دوچرخه ات میری آفیس هر روز صبح همه این بهار ها رو میبینی.. من که میدونم اونجا هم پر از گل شده همه جا.. خرگوش  زیاد شده  باز.. خودتم میدونی همشو.. این پست رو که مینوشتم هی خوش حال بودم که تو تو همش هستی. یعنی خیالم راهت بود از این بابت :)
(۲) یکی از دوستام راجه به خودش و هم خونه اش میگفت : ما هم خونه های کیفی هستیم. یعنی خیلی کیف میکردن در زندگی.
(۳) اگه خونه بودم همه تکلیف ریاضی های ساناز رو مینوشتم که اون همه حالش بد نباشه.. خیلی گناه داشت.
(۴) ۲ تا گلدون شمدونی خریدم.. یه  وقتی عکس ازش میزارم.

شب بهاری شما خوش سما جان. به زودی صدای منو میشنوی.

Thursday, April 14, 2011

April 14

۱-امروز به یک بچه که خیلی از جم کناره میگرفت غذا دادم و به هوای عکس موشی که ته بشقابش بود همه غذا شو خورد. وقتی میخورد من حس میکردم تنها مساله مهم تو جهان اینه که این موجود الان گرسنه است و باید سیر بشه و من مث یک وظیفه مهم قااشق رو میزاشتم دهنش. که سیر شدن اون به اندازه یک عالم برام اهمیت دشت. یک حسی بود. از من مهم تر بود اون بچه.
اون لحظه دیدم جلوی چشم که چرا برای مامانم مهم بود ما بخوریم.. سیر بشیم.. چرا هنوز زنگ میزنه میگه سر غذا به یادتم.. 

۲-به امید اون روز که همه آلمانی ها انگلیسی حرف بزنن. آمین.

Wednesday, April 13, 2011

ما در این روز ها

امروز با یک شکم چاق رفتم شنا. آدم باید وقتی خیلی چاق شده به خودش بگه باشه من چاق ترین زن جهانم. و پیه این رو به تنش بماله که از همه زشت تره و این باعث بشه دیگه خجالت نکشه.
آدم که  میره استخر تازه میفهمه که واقعا قلمبه شده بود پهلو و شکم معنی دارند. 
امروز برای چندمین روز پیاپی از نوشتن گزارشی که قراره خیلی مهم باشه  طفره رفتم و تمام ساعت کاریم رو گشتم دنبال هتل های پراگ. بعد الکی گشتم ببینم چه پروازی به کجا ارزون تره. و بعد هم الکی دنباله خونه در محله های مختلف امریکاگشتم و عکس خونه ها رو دیدم. 

بعد توماس اومد بهم گفت بخودت فشار نیار نگران خونه نباش. دانشگاه خوده وظیفه داره یه جایی برات پیدا کنه. من خیلی احساس آرامش کردم ک توماس به من قوت قلب داد.
 امروز کار خاصی نکردم. یک هتل در پراگ رزرو کردم. بقیه وسلم رو از خونه خودم آوردم اینجا. تصمیم گرفتم ک بعد از شنا چیزی نخورم. بعد از ۲ ساعت مثل یک افسار گسیخته دارم پودینگ شکلاتی میخورم. 
سمانه ببین یعنی اون پودینگ های شکلاتی واقین خوبن.
خب 
من الان کمرم درد گرفته. شکم هم که  پره. خبری هم که  نیست در کل جهان. فکر کردم برم شنا خوب میشم میشینم سر کارم. خب الان فهمیدم ک این طور نیست. ممکنه من هیچ وقت نشینم سر کارم. البته به خودم کمی حق میدم. همه این فرایند ویزا و اسباب کشی خیلی ازم  انرژی رفت، خسته شدم . اصلن روحم نوشتن گزارش از کل این کارای  ۸-۷ ماه گذشته رو دوست نداره. روح من الان دلش میخاد بره تعطیلات.یک مدت هیچ کاری نکنه. البته که تازه از تعطیلات اومدم. 
ول کن اصلن. یک چیزیم هست ک کار نمیکنم. راستش وقتی میرم دستشویی دست کم ۲۰ مین میشینم . فقط به این خاطر که  دوست ندارم برگردم پشت میز. 
اینیم  ما این روزا. عین عن


Tuesday, April 12, 2011

۱۲ آپریل

همه جا ساکته، صدایی نمیاد.

آقایی که اومد خونه من داره دوران استادیشو میگذرونه. و ساری به دنیا اومده. بینهایت شبیه جواده. چون اصلیتش ترکه.. میترسیدم ازش بپرسم جواد رو میشناسی؟ بعد تخیل کردم جود اینو فرستاده که منو پیدا کنه و کلا مافیاییه مسله !
آقایی که  خونه من رو اجاره کرده اهل شکاره و با دستای خودش ۲۳ تا مرغ و ۲ تا گوزن و ۲ تا سنجاب کشت. حتا سر گوزن رو  با چاقو برید که ذبح هلال باشه. فیلم و عکس همشو نشونم داد. فیلم کشتن گوزن دیدم امشب.
بهش  گفتم من اگه همرات میومدم شکار، همه حیوونها روفراری میدادم. از صمیم قلب .
آقاهه نماز خوند با صدای بلند. نمیدونم چرا در حضور پسره نماز خوندن یکی منو مضطرب میکرد.
اما  در کل آدم آرومی  بود و کلی قصه برا تعریف کردن داشت. حواس آدم به قصه هاش پرت میشه اما آدم تهش هی دلش میخاد انتقام همه پرنده ها  و گوزن ها رو ازش بگیره.


امروز صبح رفتم سفارت . سوال ها رو جواب دادم و برگشتم. خیلی دقت کردم قیافم به آدم های خطرناک و اهل ایجاد وحشت شبیه نباشه. خانومه دسته کلیدمو ازم گرفت. آخه در نوشآبه باز کن ازش آویزون بود.. فک کرد من میتونم با اون چشم آدم ها رو در بیارم. آخه مدله ناخونگیری بود دربازکنم.

خونه  رو جم کردم . شب آقای شکارچی اومد. من امشب اسباب کشی کردم.

پیوست. تا یادمم نرفته.. اینم اندیشه خانومه .. بچه دوستم که  دیروز به دنیا اومد..
... عکس رو برداشتم.. بابای بچه براش ی اکانت تو فیس بوک باز کرده. گفت همه عکساش از اونجا آپ شه :) ما هم گفتیم چشم.

Monday, April 11, 2011

Monday

سلام 
دلم پر از ناهار و بستنی و آب سیب و شکلاته . یعنی هیچ جایی نیست. شده منتظر باشی دست شویی ات بگیره،

پسره بی حوصله است. دندونش رو رفته پر کرده. نمیدونه به دکترش اعتماد کنه یا نه. 
امروز آخرین نامه ای که منتظرش بودم رسید. البته ۵ شنبه رسیده بود ولی خودش رو تو انبار قایم کرده بود. رفتم اونجا نشستم تا آقای انبار دار پیداش کنه. اینجوری شد که زنگ زدم به دفتر مرکزی پست فلان تو آلمان و اونا گفتن توساختمون خودتون دنبال نامه بگرد. ما تحویلش دادیم. 
این اداره انبار یا همون lager  یک جای خاصیه. ی پیشخون بزرگ داره که آدم فکر میکنه ممنوعه بری اونورش. وقتی کار جدی داری میگن بیا اینور. بعد آدم خوشحال میشه که از این مرز رد شده و اجازه داره که بدونه اونور چه خبره. خیلی هیجان انگیزه . تازه پر از لوازم التحریر نوه. من همیشه دلم میخاد ی بار تنهایی برم هر چی دلم میخاد بدزدم. 

ها فردا صبح ما میریم سفارت و مصاحبه میشیم. بخشی از ما برای این اتفاق هیجان داره. 
بخشی از ما دلش رفته پیش پسره و بیحوصله گی های اون. بخشی از ما هنوز باور نکرده که اون نمیاد باهامون، 

امرو باید کلی کار انجام بدم. باید بشینم بنویسم این گزارش ها رو .
بچه دوستم باید به دنیا اومده باشه تا حالا.  

کاش زودتر این غذاهایی که خوردم هضم شه.

Sunday, April 10, 2011

بهترم

.. واقعن بهترم. یه  تلفن زدم خونه . 
 یه عالمه  با مامانم حرف زدم.. گفتم دوستم داره بچه میاره فردا .. گفتم شام میپزم میخورم .. گفتم ناهار رفتم رستوران ایرانی زرشک پلو خوردم با مرغ . گفتم خوبم.. وسط حرف زدن فک کردم چقد از مامانم دورم..  مامانم بخش مهمی از حرفهای دلمو  نمیشنوه که راجع  به پسره  است ..چقد مهم نیست ک نمیتونم حرف های دلم رو بهش بزنم. همه راز هایی ک میتونستم به مامان بگم و اون برام نگه داره.. و میدونم نمیتونه.. هیچ چی رو نمیتونه تو دلش نگه داره . به نقشم ادامه دادم فک کردم مهم اینه ک میشه باهاش الان حرف زد ، بچه ها میخان برن کاشان اردو .. من نگران امنیتشم.. نگران سلامتیشون..
امیدوارم که سالم برن برگردن، 
حتا به مامانم نمیتونم بگم دارم میرم سفر. ولی آدم حداقل میتونه با مامانش راجع به حاملگی دوستش و اینجور چیزا حرف بزنه .. 
بعد احساس کردم من اطرافیانم رو نزدیکم دارم، احساس امنیت کردم. وسایلم رو که جمع میکردم کتاب زبانم رو گذشتم که  با خودم ببرم. 
میدونی این همه شلوغ بازی "رفتن" میکنم هنوز ویزا نگرفتم، هنوز بلیت ندارم. دارم جمع میکنم برم خونه کسی.. که کس دیگه ای بیاد خونه من . چون فرد متقاضی رو پیدا کردم و نمیخاستم از دست بدم. حالا  دارم میرم مهمونی تا وقتی مسافر واقعی بشم. 
میزبان از وقتی میدونه میرم خونه اش هی قانون میزاره. قوانینی که هی توشون به طور ضمنی اشاره به نا مرتبی من و بهم ریختگی ها یی که ایجاد میکنم و تنبلیم تو ظرف شستن میکنه 
دیگه منم شاکی شدم گفتم بهت کرایه میدم و حقوق فردی ام رو حفظ میکنم . نو مور اسموک .. نو مور پایپ .. نو مور رول 
هه مهم ترین چیز یک آدم احساس امنیت هست. 
امشب دوست دارم یک شمع ای به یاد مامانی آقا جون روشن کنم. و کمی به مامان بابام و تهمینه..از دور محبت  کنم تو دلم 
این به من حس خونه بودن میده.

بعد از ظهر یکشنبه یا همون جمعه خودمون

دارم وسایلم رو جم میکنم. دلم داره از جاش در میاد. انگار یکی داره میمیره باز. 
من دوست ندارم اینهمه جام عوض  شه. من از اسباب کشی متنفرم. هر جور تغیری منو میکشه.. حتا یک سفر ساده رفتن هم باز منو دچار دلپیچه میکنه، همه سفر های زندگیم رو با سر درد یا دلپیچه رفتم. حتا اون هایی که توش قرار بود اتفاق خوب بیفته. تو هیجان داشتم.  باز هم سرم گیج میره ،،سفر تفریحی رو هم به زور دوست دارم. 
 اصلن من آدم اینجوری هستم. دوست ندارم بککنم .
یه جا خوندم آدم اگه سه ماه از طرفش دور باشه دیگه نه خودش اون ادمه قبلیه نه طرفش همون آدم سابقه.. 
همه چی تغییر میکنه. یکی میگفت اصلن خوبه باید تغیر کنه، وقتی از کسی دوری میتونی خودت رو خوب ببینی .. اونو خوب ببینی و اصلن ببینی همه چی رو همینجوری میخواستی ؟
من وقت سفر رفتن به هر بهونه ای متوسل میشم تا بمونم. 
امروز حرف بچه داشتن بود.. دوتا از دوستامون دارن  بچه میارن  ، فردا  خانومه  میره بستری بشه که بچه بیاره..
من هم دلم خواست فردا صبح برم بستری بشم که بچه بیارم.. شاید دیگه مجبور نشم اسباب کشی کنم. 

آرامش خیلی خوبه. آرامشی که از درک خودت به تو دست میده .. خیلی خوبه . تو دیگه قبول میکنی همین گهی هستی که هستی .
همینیه که هست. من دوست ندارم تنها زندگی کنم. تنهایی دپرس میشم. تنهایی دلم میخاد هر جوری که هست خودم رو برسونم به خونه پسره یا اون بیاد اینجا. فکر کردم خونه بعدیم رو با یک عده آدم مشترک کنم. میدونی همه میگن خیلی مهمه با کی هم خونه بشی.. اما نمیدونن من با سحر یا امینی هم اتاق بودم و چقد اذیت شدم.. نمیدونن چه کیفی داشت وقتی میرفتم اتاق سمانه یا سعیده..
نمیدونن آدمی که تجربه زندگی با ۵ نفر تو یک اتاق رو داشته باشه با ۳ سفر تو سه تا اتاق میتونه راحت بسازه.. 

من از خداحافظی کردن متنفرم، اون لحظه تنها شدن مثل مردن میمونه.. امروز دم خدافظی کردن خیلی بد بودم ،، دلم میخواست بگه بیا باهم بریم اینجا که من میرم .. 
از دیروز قرار بود که من امشب برم خونه خودم..خوب نبودم موقع خدا حافظی . 

خودم رو ساده درک میکنم. من همینم. 
اشکالی نداره. 
بیا فکر کنیم اگه قرار بود اینجا بمونیم درست میشدیم. حتا اگه مجبور نبودیم درست شیم.. خودمون عاقلانه تصمیم میگرفتیم چجوری از پس این همه مشکل بر بیایم.. 
از پس نا امنی هامون . از پس ترس از تنها شدنمون . از پس لحظه سخت خداحافظی .. از پس بی اعتمادی هامون .. 

کاش من یک فضای شخصی داشتم، یک فضائی که قسمت کردن همه چیزم با یک نفر بهش لطمه ای وارد نمیکرد. 
دلم خیلی گرفته 
الان اون لحظه ایه که باید پاشم برم وسایلم رو جم کنم واسه اسباب کشی . 


Friday, April 8, 2011

پیش از سفر ۱

یادم باشه حتمن ورزش کنم. فرقی نمیکنه .. دوچرخه سواری و شنا رو دوست دارم . حالا هر چی دیگه هم پیش اومد باز هم.. 
دلم میخاد یک بچه پیدا کنم یا یک مهد کودک .. یک روزایی تو هفته برم مثلن شنبه ها صبح . که بشه زمان رو تو ساعت بازی با بچه ها متوقف کنم .
نمیدونم دیگه چی کار میتونم بکنم که این ۶ ماه دلتنگ نشم، 

the day after yesterday

اینجوری شد که دیروز وقتی اون پست رو نوشتم رفتم کار کردم. 
واسه همین امروز هم احتیاج هست که قبل کار کردن یک پستی بنویسم. (ساعت ۳ بعد ازظهر که صبح رو  علافی کردم و یک ناهار با ایرانی ها خوردم که ۲ ساعت به طول انجامید )
امروز یکم بی حوصله هستم. و یکم سرم درد میگیره و همه میگن چون پسره سرما خورده بود ممکنه تو هم سرما خورده باشی و من لجبازانه جلوی این حرف ایستاده ام . که من قوی هستم و بیدی نیستم که به اینها بلرزم. 
دیگه اینکه محاسباتم تموم شده و خوب میشه ازشون یک گزارش بنویسم. کلن کند و گسسته فکر میکنم.
هنوز هم قصد ندارم با وجدان کار کنم. اصلن هم.
حوصله پسره رو ندارم. حوصله زندگیمو ندارم. 
خونه ام رو دادم اجاره. مستاجر جدید از آخر هفته دیگه میاد. خداییش این کامیونیتی ایرانی ها رو باید قدر دونست. همه جور عرضه و تقاضایی توش پیدا میشه. 
طبعا مستاجر جدید ایرانیه و من هم ایرانی بودم که از ساکن قبلی خونه رو گرفتم. 
هر شب خواب میبینم دارم سفر میکنم. 
دوست دارم شادی کنم. کاش امروز طلسم بشکنه و من بعد از ۱ ماه برم استخر. میگم شاد نیستم شما نمیتونین حدشو تصور کنین. احساس میکنم پوسیده شده یک بخش هایی از من. 
تو آفیس با کاپشن میشینم . هوا خوبه ولی اینا هی پنجره رو باز میزارن. باد میاد خیلی سرد میشه..حوصله ندارم بهشون توضیح بدم سردمه
یعنی من این ننه ها غر غرو میشم گاهی.
دلم یک دوست دختر میخاد. این زندگی انه. که الان که نیاز دارم سمانه باشه نیست اینجا.
میشد من انگیزه هامو باز بیابم در زندگی؟ مساله فلسفیه. جدیه..  
برنامه ریزی کردیم با دوستامون که بریم پراگ. باید به مهتاب بگم که برلین نیستم. 
بشینم داریوش گوش بدم؟ که این غم های بی معنی خالی شن شاید..

Wednesday, April 6, 2011

قول میدم بعد از نوشتن این برم سر درسم.این هفته همش ساعت ۱۲ میرسم سر کار و مستقیم میرم نهار و بعد میام اینجا،. به قول بچه ها بازیگوشی میکنم تا وقت تموم شه. 
اما اومدم یک چیز مهمی بگم. که نمیدونم گفتنش خوبه یا نه ..
خوب تا فردا معلوم میشه. بعد میگم. 
هفته دیگه ۳ شنبه وقت سفارت دارم. کی فکرشو میکرد من ی روز فرم سفارت امریکا رو پر کنم. 
نمیگم چه حسی دارم. الان یاد فک فامیلای بابام افتادم که اونجان. سرچ کردم تو اینترنت، فک کنم ۲ ساعت با من فاصله دارند. خوب میشه اگه یک زنگی بزنم. و برم دیدنشون.. اصلن نمیدونم درسته یا نه.. سالهاست ازشون خبر ندارم. اما میدونم اون موقع که ایران بودن خیلی خوب بودن.. هم آدم های خوبی بودن هم رابطه شون با ما خوب بود. 
خوش حالم شاید.
یک بخش دلم یک حالی میشه وقتی فک میکنم قراره برم .. همه زندگیم. دوست داشتنی هام .. دل کندن ،،
برم سر درسم شاید ؟!!ها ؟
غم میگیره وجودم رو وقتی دوباره تنها شدنم رو میبینم.

Monday, April 4, 2011

she wants to love herself


سریال فرندز تموم شد. آدم وقتی هر شب ۲ -۳ تا اپیزود نگاه میکنه چنان باهاشون تشکیل خانواده میده که  خودش هم باورش نمیشه.. دیده بودم آدم ها هی تو حرف زدنشون مثال میزنن از شخصیت های سریال ها. الان منم شدم اینجوری..
اما چیزی ک میخام بگم این نیست، از وقتی سریال تموم شده یک خلا ای تبعا به وجود اومده ک من هی دارم انکارش میکنم. انگار اصلن مهم نیست که دیگه اون دوستام براشون اتفاق های هیجانی نمیفته .. انگار همشون یهو مردن.. منم اصلن برام مهم نیست .
من این واکنش به روی خودم نیاوردن رو جاهای دیگه هم نشون دادم.
اصولن هر جا که غم  شدیدی بوده من از احساس کردنش تا جایی ک تونستم طفره رفتم، همین الان هم که غم های روز مره یا جدی اتفاق میفته باز هم خودم رو میزنم به اون راه.
امروز داشتم فکر میکردم که بد نیست هر روز ی ۱۰ مین رو اختصاص بدم به خوردن غم هایی که هی قایم میکنمشون ته صندوق .نمیدونم این جوری یکم مسخره به نظر میرسه.
میخام مسایلم  رو لیست کنم .
اعتماد کردن به من امنیت میده. دوست داشتن به من امنیت میده. امنیت داشتن به من جرات میده..شادی میده.. ترس هام رو محو میکنه ..
من فکر میکنم دیگه راه نداره، باید بزرگ بشم ، همین که هست رو بپذیرم. 
شاید عالی نیست، خیلی آزارنده است. بهشون و کارشون که فکر میکنم یو مغزم از عصبانیت میخاد از هم بپاشه ، ولی فک کنم فقط به خاطر خودم این کارو باید بکنم . حل کردنش منو آروم میکنه . نمیشه خود فریبی کرد.. 

دوست دارم رویا داشته باشم ، دوست دارم رویا ببافم ، دوست دارم هیجان داشته باشم 
نمیخام گذار زمان منو آروم پیر کنه. .

حساس شدم ؟ اره؟ آیا هیچ کدوم از بار هایی که حساس بودم و درباره حساسیتم دعوا راه انداختم چیزی جز پنهان کاری گیرم اومد؟  من بلد نیستم چه واکنش احساسی باید نشون بدم. احساساتم خیلی کودکانه است. فکر میکنم همه چی صرف نظر از چیزی که من فکر یا حس میکنم در جریانه و من با یک سری فکرکه از تو مغزم میاد فقط خودم رو آزار میدم. 
بهترین کاری که الان به ذهنم میرسه اینه که حواس خودم رو ۱۰۰ درصد پرت یک کار دیگه کنم. هر چی شاد تر بهتر..
دوست ندارم باتری این ماشین تحریر تموم بشه. این ماشین تحریر اینترنتی من !!

دوست دارم احمق باشم.. کودن باشم.. فقط با افکار خودم پدر خودم رو در نیارم. دوست ندارم دیگه تحلیل کنم هیچی رو 
هیچی رو. امشب دیگه تحلیل ممنوعه :)
اینو امشب همین جا قول میدم. این استراتژی رو ثبت میکنیم. هر چیزی که خیلی  حالم رو بد کرد باید برای مدتی ساکت بشه و هیچ تحلیلی نکرد . بعدن حلش میکنم ،. میدونی که میکنم .
میدونی.. سخت ترین قسمتش اولشه.. پرت کردن حواس .. استپ کردن رشته تحلیل .. و شروع کردن هر کاری .. 

شب بخیر.


Sunday, April 3, 2011

Dreams 1

پست ایدا  رو که خوندم دلم خواست یک مادری بشم که هنوز تمام کودکی خودش رو حفظ کرده ، هنوز زن نشده .. دختر ۲۴ ساله مونده و حالا ی بچه داره.. 
دوست ندارم سفت بشم . دوست ندارم سخت بشم و هی بکن نکن کنم ، هی به خودم فشار بیش ازحد بیارم یا الکی بار اضافی رو دوشم باشه .. 
دلم یک بچه میخاد که به خاطر داشتنش حس نکنم دستام بسته است .. با وجودش هی احساس کسالت و بی حوصلگی و محدود شدن نکنم .. دوستش داشته باشم تا نهایت. دلم میخاد این نا امنی ها تموم بشه تا وقتی اون بیاد..
دیگه دوست دارم که خانواده داشته باشم.یک خانواده واقعی ..

دوست دارم واقعن 
کاش کسی دست منو میگرفت و از ترس هام منو رد میکرد..
کاش کسی میگفت راهش چیه ..

Friday, April 1, 2011

این خواب مدام من است.

و من نا امنی ها و تنهایی هایم را در تاریکی کوچه های این شهر قدم میزنم.
نا امنی ها..
نا امنی ها ..
همه ی نا امنی ها و بی اعتمادی هایم را


عنوان از بلوط
http://s308409616.onlinehome.us/2011/03/1763.php