مریم ارتباط کامنت من به نوشتهٔ تو مس ارتباط حرفای دو تا دوست قدیمی میمونه که دلشون تنگ بوده.. یکیشون یه جمله گفت اون یکی سفرهٔ دلشو باز کرد باراش..
دیشب باز خوابتو دیدم، این دفعه باهم میخواستیم بریم یه جایی، یه جا که خیلیها نمیرفتن، یجور ماجرا جوئی بود، مسعود و سیامک یجای دیگه بودن. ما میرفتیم توی یه ساختمونی که خیلی عجیب و دیدنی بود، همچیش جدید بود..
من خوبم، دیشب کتاب داستانم تموم شد، صبح هی دیدم نمیخوام پا شم، فهمیدم که من نمیخوام برگردم، من هنوز نیومدم اینجا..یه ثانیه هم سکوت نمیکنم ، مبادا صداش بیاد.. صدای هیچی، صدای هیچکی.. اونوقت میفهمم که باز تنهام
من نمیخوام دردم بیاد، خستهام ، حوصلهٔ اینکه دردم بیاد رو ندارم، وقتی زنگ میزنم خونه.. چشمو میبندم، به مغزم فشار میارم که فاصلهٔ خودم رو تا خونه تخمین بزنم، چند روز، چقدر، چند ساعت.. چقدر دور.. بعضی وقتا حس من از فاصله به حس من به اون آدم یا مکانی که دارم باهاش میسنجم خودمو بستگی داره، مثلا وقتهایی که با بابا دعوا بودم، وقتی زنگ میزد اونو میبردم در دورترین فاصله.. و حالا هرشب که سیامک رو توی چت میبینم یا صداشو میشنوم، یجوریه برام انگار دستمو که دراز کنم میخوره به پوستش.. دیروز وقتی حرف میزدیم مامانش اومد توی اتاق و من حس کردم که الان اونجام، بد چند لحظه بعدش که خدا فضی کردیم و رفتم تو تخت یهو فهمیدم یه صدایی داره میاد، یه جور صدای بلند..، یه چیزی داره میخوره به تمام پوست تنم
و همون موقع من فهمیدم که تنهام، خونه سیامک نیستم .. اینجام.. یه عالمه دور تر، انگار اون تو یه دنیای دیگه بود من تو یه دنیای دیگه، و چیز دردناک این وسط این بود که انگار هیچ راهی بین این دوتا دنیا وجود نداشت. انگار من مردم، انگار هرکاری بکنم بهش نمیرسم..
همهٔ اینها در کسری از دقیقه اتفاق افتاد، من فوری کتاب داستانمو برداشتم و خوندمش، تا اونجا که تموم شد.. و بد هم سریع خابیدم..
امروز که بیدار شدم.. از صبح یکی داره ته مغزم آواز میخونه.. کتابت تموم شده.. کتابت تموم شده..حالا میخی چی کار کنی.. نترس .. نگرد دنبال یه راه برا سرگرم کردن من..
قرار بود برم از هاینریشهای محبوبم پتوی اضافه شو بگیرم که نرگس که میاد پیشم واسه خوابیدن مجبور نشیم فدا کاری کنیم کاپشن تنمون کنیم...من ۲۵ دقیقه دیر رفتم، وقتی رسیدم انتظار داشتم رفته باشه.. ولی وایساده بود، بهش گفتم من ۲ بار زنگ زدم که بگم دیر میام اما مبایلتو بر نداشتی..گفت گوشیم خونس.. منم تو دلم گفتم حقته پس.. گوشی خریدی تو خونه نگه داری؟! خلاصه قیافهٔ حق به جانبی گرفتم که مثلا عصبانیم دیر کردم .. نمیتونم خودمو ببخشم اتوبوس هم دیر اومد ... اونم بیچاره حرف نزد..همش میگف منتظرم عصبانیتت از دست خودت تموم شه.
همونجا راه آهان خرید کردیم و بد گفت اگه گرسنه یی یه چیزی بخوریم.نفری یه ساندویچ خوردیم..موقهٔ برگشتن بود که اون مکالمه اتفاق افتاد.نمیدونم از کجا شروع شد اما من وسعتش یهو فهمیدم که اون خیلی بیشتر از این حرفا تنهاست.. یجور تنهایی که ما تو ایران وقتی دوست دختر یا دوست پسر نداریم هم اونجوری تنها نمیشیم، یه حس خلأ که با یه دوست نزدیک پر میشه.. یاد سمانه.. هدا.. فرزانه.. همهٔ آدمها یی که باعث شدن من اون خلأ رو نداشته باشم افتادم.. و بیشتر از همه یاد سیامک. اصلا یاد سیامک بودم همش.. بد این وسطا بود که گفت هیچ وقت موفق نبود با دختری دوست شه..مهم نبود راست میگه یا میخواد ترحم منو جلب کنه ( اه اه از این اخلاقش متنفرم) من یهو خیلی غمام گرفت.. یجوری شدم..
ته دلم از احساس دوست داشتن سیامک قرص شد.. حس کردم من وقتی یکی رو دوست دارم خیالم از اینکه تنها نیستم راحته..
منشأ تمام رفتارهای ازارنده هاینریش این بود که میخواد مورد توجه قرار بگیره..و همین رفتارش هم همیشه رو اعصابم بود..اما امروز یجوری حس کردم دوستش دارم، حس کردم اون واقعا تلاش کرد توجه منو جلب کنه، از روز اول که امدم اینجا همیشه و هر روز کمکم کرد.. مهم نبود قصدش چی بود و چقدر خودخواهی تو اعماق دلش بود.. اون صرفاً یک موجود ساده تنها بیشتر نبود..
تو راه یه جور دلم میخواست این قیافههای قریب و نا آشنا یکیشون بهم لبخند بزنه..به خودم یه کوچولو بد و بیراه گفتم که کتاب داستانمو تموم کردم..
چقدر حرف داشتما...
chi begam
ReplyDelete?????
?
ke man mu mibinamo to picheshe mu
man abru to esharathaye abru
.
.
man az ghesmate avalesh ke sar dar nemiaram
ama dar morede ghesmate dovom;teflac hainrish
:(
ama man nemifahmam khob dust nadashte bashe ,mage adam bedun dust mimire?
be in adam migan morafah e bdard!!!(albate man naha!!!)age unam yekam daghdaghe tu zendegish dasht be in chiza fek nemikard
:)
albate fek konam un hata beine pesarha ham duste samimi nadashte bashe!
alan daram sohrab gush midam mige
:
zendegi shostane yek boshghab ast
zendegi yaftane seke 10 shahi dar juye khiaban ast
.
.
.
.
.
.
.
har koja hastam basham aseman male man ast
(in jomle akhario kheili jedi nagir,didi adam mikhad be zur ye jure adabi tamum kone ke hamash dar gushe shenavande bemune???:))
طاطا دیشب داشتم داشتم تو خونه با خودم فکر می کردم، بعد یاد این پست تو و اینا افتادم! بعد با خودم فکر کردم خواب های طاطا رو یه کارگردان مفهوم گرای معروف می سازه!!
ReplyDelete